عشق یک طرفه پارت ۱۰
عشق یک طرفه پارت ۱۰
ویو ات
صدای زنگ در مثل تازیانه روی اعصابم فرود آمد. مادرم با لبخندی که انگار از هیچچیز خبر نداشت، به سمت در رفت. من روی مبل سنگیِ نشیمن خشکم زده بود. قلبم میخواست از قفسه سینهام بیرون بزند. هر کسی که پشت در بود، انگار قرار بود سرنوشتِ داغون من را تغییر بدهد.
در باز شد. صدای بم و آشنایی که شنیدم، بند دلم را پاره کرد. نه... باورم نمیشد!
کای : «سلام زنعمو، امیدوارم برای شام دیر نکرده باشم.»
وارد سالن شد. «کای» بود! پسرعمویم که همیشه مثل سایه، پشت سرِ تهیونگ بود، اما نه برای دوستی... برای نابودیاش. او با آن پوزخند همیشگیاش که چشمهایش را تیزتر نشان میداد، مستقیم به من نگاه کرد. انگار میدانست چه دردی درونم دارم.
مادرم با لبخند به استقبالش رفت
لیسا مادر ات : «خوش اومدی کای، چرا اینقدر دیر؟»
کای چشمانش را از من گرفت و با بیمیلی سمت مادرم چرخید
کای : «کمی کارِ ناتمام با آقای کیم داشتم که بالاخره تموم شد.»
با شنیدن اسم «آقای کیم» (تهیونگ)، حس کردم تمام بدنم یخ کرد. یعنی میدانست؟ میدانست امروز چه اتفاقی بین من و تهیونگ افتاده؟
کای کنارم روی مبل نشست. بوی ادکلن تلخش فضا را پر کرد. نزدیک گوشم زمزمه کرد، طوری که مادرم نشنود
کای: دلت شکسته ات؟... نگران نباش، من کسی نیستم که مثل اون عوضی باهات بازی کنم.
ویو تهیونگ
بعد از اینکه با جینسو گشتی زدم، داشتم برمیگشتم سمت ماشین که گوشیام دوباره زنگ خورد. یکی از افرادم بود.
جانگ :قربان، خبر بدی دارم.
تهیونگ : بنال.
جانگ :«کای»... اون الان خونهی پدر ات هست. انگار برای خواستگاری رفته.
دستام روی فرمون مشت شد. ضربان قلبم یهو بالا رفت. کای؟ همون عوضی که همیشه سعی داشت کارامو خراب کنه؟ خواستگاری ات؟
دندونامو روی هم سابیدم.
ویوتهیونگ
لعنتی! کای... فکر کردی میذارم به اون نزدیک بشی
آرمی ها این هم پارت 10
نظراتتون رو توی کامنت ها بگین برام
ویو ات
صدای زنگ در مثل تازیانه روی اعصابم فرود آمد. مادرم با لبخندی که انگار از هیچچیز خبر نداشت، به سمت در رفت. من روی مبل سنگیِ نشیمن خشکم زده بود. قلبم میخواست از قفسه سینهام بیرون بزند. هر کسی که پشت در بود، انگار قرار بود سرنوشتِ داغون من را تغییر بدهد.
در باز شد. صدای بم و آشنایی که شنیدم، بند دلم را پاره کرد. نه... باورم نمیشد!
کای : «سلام زنعمو، امیدوارم برای شام دیر نکرده باشم.»
وارد سالن شد. «کای» بود! پسرعمویم که همیشه مثل سایه، پشت سرِ تهیونگ بود، اما نه برای دوستی... برای نابودیاش. او با آن پوزخند همیشگیاش که چشمهایش را تیزتر نشان میداد، مستقیم به من نگاه کرد. انگار میدانست چه دردی درونم دارم.
مادرم با لبخند به استقبالش رفت
لیسا مادر ات : «خوش اومدی کای، چرا اینقدر دیر؟»
کای چشمانش را از من گرفت و با بیمیلی سمت مادرم چرخید
کای : «کمی کارِ ناتمام با آقای کیم داشتم که بالاخره تموم شد.»
با شنیدن اسم «آقای کیم» (تهیونگ)، حس کردم تمام بدنم یخ کرد. یعنی میدانست؟ میدانست امروز چه اتفاقی بین من و تهیونگ افتاده؟
کای کنارم روی مبل نشست. بوی ادکلن تلخش فضا را پر کرد. نزدیک گوشم زمزمه کرد، طوری که مادرم نشنود
کای: دلت شکسته ات؟... نگران نباش، من کسی نیستم که مثل اون عوضی باهات بازی کنم.
ویو تهیونگ
بعد از اینکه با جینسو گشتی زدم، داشتم برمیگشتم سمت ماشین که گوشیام دوباره زنگ خورد. یکی از افرادم بود.
جانگ :قربان، خبر بدی دارم.
تهیونگ : بنال.
جانگ :«کای»... اون الان خونهی پدر ات هست. انگار برای خواستگاری رفته.
دستام روی فرمون مشت شد. ضربان قلبم یهو بالا رفت. کای؟ همون عوضی که همیشه سعی داشت کارامو خراب کنه؟ خواستگاری ات؟
دندونامو روی هم سابیدم.
ویوتهیونگ
لعنتی! کای... فکر کردی میذارم به اون نزدیک بشی
آرمی ها این هم پارت 10
نظراتتون رو توی کامنت ها بگین برام
- ۲۲۸
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط