بعد از مدت هااااااا یه دو پارتی جدید آوردم براتونننن
بعد از مدت هااااااا یه دو پارتی جدید آوردم براتونننن:))!
p¹:
سوالات عجیبی که استاد فلسفه میپرسید تمومی نداشت!...استاد عاشق شده بود؟ یا بالا خونه رو داده بود اجاره؟..
با اولین قدم استاد فلسفه توی کلاس تمام زمزمه ها ساکت شدن... نفس ها در سینه حبس شده بود... انگار زمان در حال حرکت متوقف شده بود..
صدای کفش های محکم و نوک تیز استاد فلسفه روی سکوی سنگی به خوبی شنیده میشد..
خط کش فلزی به جای اینکه دست استاد ریاضی باشه..حالا دست استاد فلسفه بود.. انگار قرار بود به راحتی همه رو به صلابه بکشه..
گچ سفید رنگ رو از توی حفره پایین تخته سیاه برداشت...جایی که تمام گچ ها خرد و خاکشیر شده بودن...
خرده گچ ها رو از روی انگشتاش فوت کرد و گچ رو برای نوشتن روی تخته کشید
صدای دلخراش گچ توی کلاس پیچید و چهره های همه جمع شد...
و باز هم سوالات عجیب استاد فلسفه..
استاد فلسفه با دست خط بدش نوشته بود «کی میدونه از دست دادن یعنی چی؟»
نگاه استاد روی تک تک دانشجو هاش چرخید..
بعد از دقایقی نگاهش روی دانشجوی مورد علاقش موند...نوک خطکش فلزی رو روی میز دانشجوی مورد علاقش کوبید: چیزی برای گفتن نداری؟؟ آقای عاشق؟
همه نگاه ها به تهیونگ خیره شد...که دوباره «اقای عاشق» خطاب کرده بودنش..
تهیونگ لبخند ژولیده ایی تحویل داد و انگشتاش رو روی میز کوبید..با صدای خالص و عمیق حرفاش رو از توی گلوش بیرون کشید: از دست دادن.. حس تلخیه... دیگه هیچ شیرینی ایی رو توی این حس پیدا نمیکنی... فقط درده...یه درد کامل..یه درد خالص..یه درد خالی... از دست دادن یعنی... گم شدن تکه بزرگی از وجودت... بسته شدن راه نفست... از دست دادن تمام فکر و ذهنت... گم کردن حس مالکیتت.. غرق در حسادت...غوطه ور در حسرت.. خفگی از دلتنگی...
p¹:
سوالات عجیبی که استاد فلسفه میپرسید تمومی نداشت!...استاد عاشق شده بود؟ یا بالا خونه رو داده بود اجاره؟..
با اولین قدم استاد فلسفه توی کلاس تمام زمزمه ها ساکت شدن... نفس ها در سینه حبس شده بود... انگار زمان در حال حرکت متوقف شده بود..
صدای کفش های محکم و نوک تیز استاد فلسفه روی سکوی سنگی به خوبی شنیده میشد..
خط کش فلزی به جای اینکه دست استاد ریاضی باشه..حالا دست استاد فلسفه بود.. انگار قرار بود به راحتی همه رو به صلابه بکشه..
گچ سفید رنگ رو از توی حفره پایین تخته سیاه برداشت...جایی که تمام گچ ها خرد و خاکشیر شده بودن...
خرده گچ ها رو از روی انگشتاش فوت کرد و گچ رو برای نوشتن روی تخته کشید
صدای دلخراش گچ توی کلاس پیچید و چهره های همه جمع شد...
و باز هم سوالات عجیب استاد فلسفه..
استاد فلسفه با دست خط بدش نوشته بود «کی میدونه از دست دادن یعنی چی؟»
نگاه استاد روی تک تک دانشجو هاش چرخید..
بعد از دقایقی نگاهش روی دانشجوی مورد علاقش موند...نوک خطکش فلزی رو روی میز دانشجوی مورد علاقش کوبید: چیزی برای گفتن نداری؟؟ آقای عاشق؟
همه نگاه ها به تهیونگ خیره شد...که دوباره «اقای عاشق» خطاب کرده بودنش..
تهیونگ لبخند ژولیده ایی تحویل داد و انگشتاش رو روی میز کوبید..با صدای خالص و عمیق حرفاش رو از توی گلوش بیرون کشید: از دست دادن.. حس تلخیه... دیگه هیچ شیرینی ایی رو توی این حس پیدا نمیکنی... فقط درده...یه درد کامل..یه درد خالص..یه درد خالی... از دست دادن یعنی... گم شدن تکه بزرگی از وجودت... بسته شدن راه نفست... از دست دادن تمام فکر و ذهنت... گم کردن حس مالکیتت.. غرق در حسادت...غوطه ور در حسرت.. خفگی از دلتنگی...
- ۳۱.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط