سناریو:مرگ پنهان/پارت⁸
سناریو:مرگ پنهان/پارت⁸
**ایزوکو**
فرداش خبر اومد باید برم ماموریت بخش شرقی شهر. قرار شد من، کاچان و تودوروکی بریم پیش اندوار. اوچاکو، آسویی و نجیره برن پیش قهرمان اژدها. توکویامی هم بره پیش هاوکس. بقیه هم پخش بشن پیش بقیه قهرمانا(مثل کارورزی ولی اینبار بخاطر پراکندگی کلی تبهکار).
داشتیم تو خیابونا گشت میزدیم که یهو یه تبهکار جلومون ضاحر شد. خیلی کله گنده بود. حدود چهار متر قد داشت. بهش حمله کردیم که یهو، برای محافظت از خودش پایه یه ساختمون بزرگ رو شکست. من و کاچان مردم رو نجات دادیم. تودوروکی هم با یخ ساختمون درحال ریزش رو نگه داشت.
آخرین نفر رو که زمین گزاشتم یه صدای جیغ هممون رو سمت خودش. جیغ یه دختر بچه بود. اون هیولا دختره رو گروگان گرفته بود! یه لحظه یاد لحظه ای که مرد لجنی کاچان رو گرفته بود افتادم. همچی از جلو چشمام رد شد.
به خودم که اومدم دیدم رو هوام و تبهکار رو زدم. بدنم درد میکرد. تبهکار بیهوش شده بود و داشت می افتاد. دختر بچه هم داشت می افتاد. با آخرین ذره توانم پریدم و دختر رو گرفتم(یه جوری گرفت که بدن خودش پایین بمونه که وقتی افتاد زمین بلایی سر دختر نیاد).
دنیا جلوی چشمام تار شده بود و فقط آبی آسمون و موهای خرمایی دختر رو میدیدم. یهو با پخش شدن یه درد وحشتناک تو سرم چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم. آخرین چیزی که شنیدم این بود"یکی اون نفله رو نجات بده!...بدوین!...هی نفله پاشو!...بیدار شو!...دکو!..."
***
**ایزوکو**
فرداش خبر اومد باید برم ماموریت بخش شرقی شهر. قرار شد من، کاچان و تودوروکی بریم پیش اندوار. اوچاکو، آسویی و نجیره برن پیش قهرمان اژدها. توکویامی هم بره پیش هاوکس. بقیه هم پخش بشن پیش بقیه قهرمانا(مثل کارورزی ولی اینبار بخاطر پراکندگی کلی تبهکار).
داشتیم تو خیابونا گشت میزدیم که یهو یه تبهکار جلومون ضاحر شد. خیلی کله گنده بود. حدود چهار متر قد داشت. بهش حمله کردیم که یهو، برای محافظت از خودش پایه یه ساختمون بزرگ رو شکست. من و کاچان مردم رو نجات دادیم. تودوروکی هم با یخ ساختمون درحال ریزش رو نگه داشت.
آخرین نفر رو که زمین گزاشتم یه صدای جیغ هممون رو سمت خودش. جیغ یه دختر بچه بود. اون هیولا دختره رو گروگان گرفته بود! یه لحظه یاد لحظه ای که مرد لجنی کاچان رو گرفته بود افتادم. همچی از جلو چشمام رد شد.
به خودم که اومدم دیدم رو هوام و تبهکار رو زدم. بدنم درد میکرد. تبهکار بیهوش شده بود و داشت می افتاد. دختر بچه هم داشت می افتاد. با آخرین ذره توانم پریدم و دختر رو گرفتم(یه جوری گرفت که بدن خودش پایین بمونه که وقتی افتاد زمین بلایی سر دختر نیاد).
دنیا جلوی چشمام تار شده بود و فقط آبی آسمون و موهای خرمایی دختر رو میدیدم. یهو با پخش شدن یه درد وحشتناک تو سرم چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم. آخرین چیزی که شنیدم این بود"یکی اون نفله رو نجات بده!...بدوین!...هی نفله پاشو!...بیدار شو!...دکو!..."
***
- ۱۳۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط