دریا نشدم تا دل تنگم بزند شور
دریا نشدم تا دلِ تَنگم بزند شور
مردابم و از ماهی و مرغابی و قو، دور
در من اثری از تپشِ زندگی ات نیست
صیاد، نیَنداز در اعماق دلم، تور
عمری ست که با خلوت خود، اُنس گرفتم
با دامنِ من، جور شده وصله ی ناجور!
آیینه، اگر از غمِ غربت گله کردم
هاشور بزن آهِ مرا، از پیِ هاشور...
مُختار نبودم بروم یا که بمانم
تقدیر، مرا ساخت به این فاصله مجبور
مردابم و دنیای من، آرامشِ محض است
حالا بشوم رودِ پریشان، به چه منظور؟!
آن جا که فقط صحبتِ دریا، به میان است
بیجاست بنازد به خودش، برکه ی مغرور
مردابم و از ماهی و مرغابی و قو، دور
در من اثری از تپشِ زندگی ات نیست
صیاد، نیَنداز در اعماق دلم، تور
عمری ست که با خلوت خود، اُنس گرفتم
با دامنِ من، جور شده وصله ی ناجور!
آیینه، اگر از غمِ غربت گله کردم
هاشور بزن آهِ مرا، از پیِ هاشور...
مُختار نبودم بروم یا که بمانم
تقدیر، مرا ساخت به این فاصله مجبور
مردابم و دنیای من، آرامشِ محض است
حالا بشوم رودِ پریشان، به چه منظور؟!
آن جا که فقط صحبتِ دریا، به میان است
بیجاست بنازد به خودش، برکه ی مغرور
- ۹۲۰
- ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط