{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این روزها بهانه ای برای نفس کشیدن در من نمانده است

این روزها بهانه ای برای نفس کشیدن در من نمانده است...
وجودم را نگاه های وحشی و بی رحم زخم کرده است..
تصمیمم را گرفته ام....
میخواهم بروم..
رفتنی از جنس برنگشتن!
دیگر نه نوازش برف و نه آواز دلنشین باران برایم مهم نیست...
قلبم دستانی را میخواهد که مثل آفتاب گرم باشد...
دستانی که بوی صداقت را بدهد...
اما نمیدانم چرا این روزها دروغ بسیار خوش رنگ تر از صداقت شده است...
وقتی که سفیدیِ ابر را در آغوش این آسمان سیاه میبینم متوجه میشوم که بد بودن خیلی بهتر از خوب بودن است...!
دیدگاه ها (۱)

هر چه گشٖتیمدر این شهر نبود اهلِ دلیکـه بـدانـدغـمِ دلـتـنـگ...

با من از عشق بگودر برم باز بمانماه شب‌ های منیماه یکتای جهان

خـــــدایابگـــــو دارـے با زنـــــدگـــــے مـــن چـــیـــکـ...

دلم خسته از این دنیا که نامش زندگی باشداگر این زندگی باشد دگ...

نامه بی نشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط