Part ...
Part:66. #ریاست_عشق
𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞𝐧𝐜𝐲.𝐨𝐟.𝐥𝐨𝐯𝐞.
سمت اتاق خودم رفتمو درو قفل کردم
روی صندلیم نشستم و سرمو روی میز گذاشتم
اشک هام آروم از گوشه چشمم می ریخت
دلم برای مادرم تنگ شده بود شاید اگه الان زنده بود هیچ وقت پدرم اون کارو با من نمی کرد
هیچوقت تنها نبودم
شاید اگه زنده بود منو تو آغوشش می گرفت و بهم می گفت گریه نکنم
با این فکر ها گریه هام شدت گرفت
چشم هام و بستمو به خواب رفتم
...
باصدای تقه ای به در چشمامو باز کردم
چشمام تار می دید سرم همچنان بین دستام روی میز بود
حتی حوصله برداشتن سرمو نداشتم
با همون صدای گرفته
+بفرمایید
بعد از حرفم در باز شد
قدم های یه نفر تو اتاق پیچید و درو بست
قدم هاش نزدیک می شد تا جایی که رو به روم قرار گرفت
سرمو از روی میز برداشتم
و به تهیونگ خیره شدم
با لحن نگرانی دستشو روی پیشونیم گذاشت
_ حالت خوبه ، گریه کردی ؟؟
+نه
_ارع معلومه
+کارم داشتی
دقیقه ای سکوت کرد و سمت رخت آویزم رفتو کتمو برداشت و گذاشت کنارم
_ باید بریم جایی آماده شو
بعد هم از اتاق بیرون رفت
با همون حال بی حوصلگیم از جام پاشدم و کتمو تنم کردم
نگاهی به خودم تو آینه انداختم چشم هام قرمز شده بود رنگم هم پریده بود
عینکمو زدم و از اتاق بیرون رفتم
تهیونگ مشغول حرف زدن با جئون بود
همون کنار وایستادم تا صحبتشون تموم شد
بعد چند دقیقه ته اومدو باهم از شرکت زدیم بیرون
سوار ماشین شدیم و حرکت کرد
تمام مسیر حرفی بینمون زدن نشد
تا رسیدیم
به یه کارخونه
+اینجا کجاست
_ پدرم گفت کارت داره برای همین اوردمت
+چیکار
_نمی دونم
+اوم
در ماشین و باز کردمو وارد کارخونه شدم
عمو و چندتا مرد دیگه اونجا بودن
که ظاهرن قرار بود قرار داد ببندن
عمو&ات بیا بشین
رفتمو کنارش و نشستم
&معرفی می کنم ایشون برادرزاده ام هستن
𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞𝐧𝐜𝐲.𝐨𝐟.𝐥𝐨𝐯𝐞.
سمت اتاق خودم رفتمو درو قفل کردم
روی صندلیم نشستم و سرمو روی میز گذاشتم
اشک هام آروم از گوشه چشمم می ریخت
دلم برای مادرم تنگ شده بود شاید اگه الان زنده بود هیچ وقت پدرم اون کارو با من نمی کرد
هیچوقت تنها نبودم
شاید اگه زنده بود منو تو آغوشش می گرفت و بهم می گفت گریه نکنم
با این فکر ها گریه هام شدت گرفت
چشم هام و بستمو به خواب رفتم
...
باصدای تقه ای به در چشمامو باز کردم
چشمام تار می دید سرم همچنان بین دستام روی میز بود
حتی حوصله برداشتن سرمو نداشتم
با همون صدای گرفته
+بفرمایید
بعد از حرفم در باز شد
قدم های یه نفر تو اتاق پیچید و درو بست
قدم هاش نزدیک می شد تا جایی که رو به روم قرار گرفت
سرمو از روی میز برداشتم
و به تهیونگ خیره شدم
با لحن نگرانی دستشو روی پیشونیم گذاشت
_ حالت خوبه ، گریه کردی ؟؟
+نه
_ارع معلومه
+کارم داشتی
دقیقه ای سکوت کرد و سمت رخت آویزم رفتو کتمو برداشت و گذاشت کنارم
_ باید بریم جایی آماده شو
بعد هم از اتاق بیرون رفت
با همون حال بی حوصلگیم از جام پاشدم و کتمو تنم کردم
نگاهی به خودم تو آینه انداختم چشم هام قرمز شده بود رنگم هم پریده بود
عینکمو زدم و از اتاق بیرون رفتم
تهیونگ مشغول حرف زدن با جئون بود
همون کنار وایستادم تا صحبتشون تموم شد
بعد چند دقیقه ته اومدو باهم از شرکت زدیم بیرون
سوار ماشین شدیم و حرکت کرد
تمام مسیر حرفی بینمون زدن نشد
تا رسیدیم
به یه کارخونه
+اینجا کجاست
_ پدرم گفت کارت داره برای همین اوردمت
+چیکار
_نمی دونم
+اوم
در ماشین و باز کردمو وارد کارخونه شدم
عمو و چندتا مرد دیگه اونجا بودن
که ظاهرن قرار بود قرار داد ببندن
عمو&ات بیا بشین
رفتمو کنارش و نشستم
&معرفی می کنم ایشون برادرزاده ام هستن
- ۲۵۵
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط