{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷۷ | «یک لحظه... روی پله‌ها»

پارت ۷۷ | «یک لحظه... روی پله‌ها»

دو روز بعد...

شرکت مثل همیشه پر از رفت‌وآمد بود.

اعضا بین سالن تمرین و اتاق لباس مدام در حرکت بودند و مانلی هم آخرین تغییرات لباس‌های اجرا را انجام می‌داد.

---

ظهر...

مانلی چند پوشه از طرح‌های جدید را برداشت و به سمت طبقه‌ی بالا رفت.

همان موقع...

تهیونگ هم از سالن تمرین بیرون آمد و از پله‌ها بالا می‌رفت.

هیچ‌کدام حواسشان به دیگری نبود.

---

وقتی مانلی به پیچ پله رسید...

پایش روی یکی از پله‌ها کمی لغزید.

پوشه‌ها از دستش سر خوردند.

«اَه...!»

در همان لحظه...

تهیونگ سریع دستش را جلو آورد.

قبل از اینکه مانلی تعادلش را از دست بدهد...

دستش را گرفتا.

و دستی دیگرش بر رویه کمرش.

همه‌چیز فقط چند ثانیه طول کشید.

---

مانلی آرام نفسش را بیرون داد.

با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.

«ممنون... نزدیک بود بیفتم.»

تهیونگ لبخند محوی زد.

«خوشبختانه نذاشتم.»

---

هر دو خم شدند تا برگه‌هایی را که روی پله‌ها پخش شده بود جمع کنند.

دست‌هایشان هم‌زمان به سمت یک برگه رفت.

نوک انگشت‌هایشان آرام به هم برخورد کرد.

هر دو بی‌اختیار مکث کردند.

چند لحظه...

فقط به هم نگاه کردند.

بعد هر دو با خجالت دستشان را عقب کشیدند.

---

مانلی لبخند کوچکی زد.

«فکر کنم امروز شانس با من بود.»

تهیونگ هم آرام خندید.

«یا شاید... شانس با من بود که تونستم کمکت کنم.»

صورت مانلی کمی سرخ شد.

چیزی نگفت.

فقط نگاهش را به برگه‌ها دوخت.

---

همان موقع...

جیمین و جونگکوک از انتهای راهرو این صحنه را دیدند.

جونگکوک آرام با آرنج به جیمین زد.

«دیدی؟»

جیمین لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«این دوتا هنوز خودشون خبر ندارن...»

جونگکوک خنده‌اش را کنترل کرد.

«ولی فکر کنم ما خیلی وقته فهمیدیم.»

هر دو بی‌سروصدا از آنجا دور شدند تا مزاحمشان نشوند.

---

چند دقیقه بعد...

همه‌ی برگه‌ها جمع شده بود.

مانلی پوشه را در آغوش گرفت.

«بازم ممنون.»

تهیونگ با همان لبخند همیشگی گفت:

«هر وقت لازم باشه...»

«کنارت هستم.»

مانلی برای لحظه‌ای به چشم‌هایش نگاه کرد.

قلبش بی‌اختیار تندتر زد.

اما فقط لبخند زد.

«می‌بینمت.»

«می‌بینمت.»

---

وقتی هر کدام به سمت کارشان رفتند...

هر دو بی‌اختیار لبخند می‌زدند.

شاید فقط چند ثانیه بود...

اما همان چند ثانیه...

تمام روز را برای هر دویشان قشنگ‌تر کرده بود.

---

پایان پارت ۷۷... 🤍🌸

«گاهی یک دست که درست در لحظه‌ی مناسب گرفته می‌شود، تا مدت‌ها از ذهن و قلب آدم پاک نمی‌شود.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میخوام بعضی هارو حرصشونو در بیارم دارم سعی میکنم تا
پارت90 بهم اعتراف نکنن😏😂
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

پارت ۷۹ | «باز هم گیر کرد!»صبح روز بعد...شرکت از همیشه شلوغ‌...

بانو حمایت شه @jeon_giso

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط