پارت سوم
پارت سوم
زندگی جدید
چشمام را باز میکنم. نزوکو بالای سرم ایستاده.انگار خودش من را داشته بیدار میکرده.
-بلخره بیدار شدی.نزدیکه که دیرمون بشه.
پتوم که رویم هستش را کنار میزنم . از روی تختم بلند میشم. و میگم:《باشه .باشه. بیدار شدم.》
با نزوکو ،از اتاق خارج میشیم.هر دو باهم به سمت میز غذاخوری که داخل آشپزخانه هستش میریم.
پدرم از ماموریت برگشته .در حالی که سر میز نشته ،تو یک دستش یک ماگ سفید هست که توش قهوه هست و توی اون یکی دستش روزنامه هست که داره میخونتش.در صندلی کناری تانجیرو نشسته که آروم دار روی نون تستش مربا میزنه.
لبخند میزنم و میگم :《صبح همگی بخیر.》
مامانم از توی آشپزخانه با دو ظرفی که داخلش نمیرو هست بیرون میاد و میگه:《صبح آکاری .》
نزوکو با خوشحالی میگه:《دید تونستم بیدارش کنم.》
تانجیرو لبخند میزنه و میگه:《آره هر کسی میتونه آکاری را بیدار کنه به جز آلارمی که میزاره.》
بلند میگم:《ولی آلارم باعث میشه که شماها بیدار بشید تا منو بیدار کنید.》
مامانم بلند میگه:《به جای بحث صبحانتون را بخورید وگرنه دیر میرسید مدرسه.》
من و نزوکو سر میز میشینیم.مامانم نیمرو ها را میزاره و منو نزوکو شروع میکنیم به خوردن.
بعد سریع میریم آماده بشیم.من فرم مدرسم را میپوشم،کتابا و کاتانام را داخل کیفم میزارم اما یک مشکلی هستش،موهام پف کرده و شبیه یال های شیر شده.تلاش میکنم با شونم موهام را شونه کنم اما کمکی نمیکنه تازه نزدیکه موهام هم کنده بشه.
صدای در زدن میشنوم.برمیگردم و میبینم پدرم پشت در وایساده و میگه:《آکاری، داره دیرت میشه.》
-میدونم اما نمیتونم باز موهای شلخته برم مدرسه. +بزار شونشون کنم.
شونه ام را بهش میدم.او پشت سرم میره و آروم موهام را شونه میکنه.
توی زندگی اولم وقتی چهار سالم بود معمولا مامانم موهام را شونه میکرد،یک روز پدرم برای کاری از خونمون رفت.وقتی مامانم من را توی کمد گذاشت کردن و بهم گفته بود که اگر تا صبح ساکت بمونم بهم جایزه میده.اون موقع خیلی بچه بودم و به حرفش گوش کردم و ساکت موندم و همونجا خوابم برد.صبح پدرم در کمد را باز کرده و منو از داخل کمد بیرون میاره.وقتی بیرون میام مامانم را پیدا نمیکردم ،از پدرم پرسیدم که کجا هستش .او هم جواب داد یک جای دور .بعد پرسیدم کی میتونم دوباره ببینمش ولی پدرم جواب نداد.هیچ وقت بعدش هم بهم نگفت.وقتی یازده سالم شد فهمیدم که مامانم منو پنهان کرده بود تا شیطانه منو پیدا نکنه ؛ اینجوری جونم را نجات داده بود و جون خودش را فدا کرده.
#شیطان_کش #تیغه_شیطان #شیطانکش #انیمه #کامادو_تانجیرو #تانجیرو #نزوکو #نزوکو_کامادو
زندگی جدید
چشمام را باز میکنم. نزوکو بالای سرم ایستاده.انگار خودش من را داشته بیدار میکرده.
-بلخره بیدار شدی.نزدیکه که دیرمون بشه.
پتوم که رویم هستش را کنار میزنم . از روی تختم بلند میشم. و میگم:《باشه .باشه. بیدار شدم.》
با نزوکو ،از اتاق خارج میشیم.هر دو باهم به سمت میز غذاخوری که داخل آشپزخانه هستش میریم.
پدرم از ماموریت برگشته .در حالی که سر میز نشته ،تو یک دستش یک ماگ سفید هست که توش قهوه هست و توی اون یکی دستش روزنامه هست که داره میخونتش.در صندلی کناری تانجیرو نشسته که آروم دار روی نون تستش مربا میزنه.
لبخند میزنم و میگم :《صبح همگی بخیر.》
مامانم از توی آشپزخانه با دو ظرفی که داخلش نمیرو هست بیرون میاد و میگه:《صبح آکاری .》
نزوکو با خوشحالی میگه:《دید تونستم بیدارش کنم.》
تانجیرو لبخند میزنه و میگه:《آره هر کسی میتونه آکاری را بیدار کنه به جز آلارمی که میزاره.》
بلند میگم:《ولی آلارم باعث میشه که شماها بیدار بشید تا منو بیدار کنید.》
مامانم بلند میگه:《به جای بحث صبحانتون را بخورید وگرنه دیر میرسید مدرسه.》
من و نزوکو سر میز میشینیم.مامانم نیمرو ها را میزاره و منو نزوکو شروع میکنیم به خوردن.
بعد سریع میریم آماده بشیم.من فرم مدرسم را میپوشم،کتابا و کاتانام را داخل کیفم میزارم اما یک مشکلی هستش،موهام پف کرده و شبیه یال های شیر شده.تلاش میکنم با شونم موهام را شونه کنم اما کمکی نمیکنه تازه نزدیکه موهام هم کنده بشه.
صدای در زدن میشنوم.برمیگردم و میبینم پدرم پشت در وایساده و میگه:《آکاری، داره دیرت میشه.》
-میدونم اما نمیتونم باز موهای شلخته برم مدرسه. +بزار شونشون کنم.
شونه ام را بهش میدم.او پشت سرم میره و آروم موهام را شونه میکنه.
توی زندگی اولم وقتی چهار سالم بود معمولا مامانم موهام را شونه میکرد،یک روز پدرم برای کاری از خونمون رفت.وقتی مامانم من را توی کمد گذاشت کردن و بهم گفته بود که اگر تا صبح ساکت بمونم بهم جایزه میده.اون موقع خیلی بچه بودم و به حرفش گوش کردم و ساکت موندم و همونجا خوابم برد.صبح پدرم در کمد را باز کرده و منو از داخل کمد بیرون میاره.وقتی بیرون میام مامانم را پیدا نمیکردم ،از پدرم پرسیدم که کجا هستش .او هم جواب داد یک جای دور .بعد پرسیدم کی میتونم دوباره ببینمش ولی پدرم جواب نداد.هیچ وقت بعدش هم بهم نگفت.وقتی یازده سالم شد فهمیدم که مامانم منو پنهان کرده بود تا شیطانه منو پیدا نکنه ؛ اینجوری جونم را نجات داده بود و جون خودش را فدا کرده.
#شیطان_کش #تیغه_شیطان #شیطانکش #انیمه #کامادو_تانجیرو #تانجیرو #نزوکو #نزوکو_کامادو
- ۱.۱k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط