عشق بی پایان قسمت پانزدهم

قسمت پانزدهم:

خلاصه مارو داشتن میبردن که یه نفر یه چیزی گفت

___ : خیر باشه این موقع شب میبینم که حالا با دخترای مردم هم کار دارید

برگشتیم دیدیم هیون بود و جونگمین هم پیشش بود زبونمون بند اومده بود

گفتم:اوپا

تا بیام برم پیش جونگمین یهو حواسم جمع شد که محافظ ها گرفتنمون صاحب رستوران رفت جلو

صاحب رستوران:مثلا تو کی باشی

هیون:من؟

هیون به چند نفر اشاره کرد چندتا محافظ اومدن

جونگمین:حالا دخترا رو ول میکنید یا نه

صاحب رستوران:ولشون کنید

منو آسلی هم رفتیم پیش هیون و جونگمین و بعد اونا هم رفتن ماهم همراه پسرا رفتیم خونه توی نشیمن نشسته بودیم آسلی هم با پسرا آشنا شد

آسلی:خب دیر شده بهتره برم دیگه

هیون:آسلی یکم بیشتر بمون چرا میخوای بری تو که امروز تعطیلی نرو

آسلی:ولی هیون دیرم شده فردا باید برم بیمارستان

کیوجونگ:وای بیمارستان خدا نکنه

آسلی:نه نه اونطور نیست راستش

یونگ سنگ:مگه شما دکتر هستید

آسلی:بله جراح هستم

جونگمین:چه رومانتیک یه لحظه یاد سیندرلا افتادم همون لحظه که سیندرلا گذاشت رفت شاهزاده افتاد دنبالش و کفشش جا موند

هممون خندیدیم

هیون:نمیشه حالا بمونی و من فردا برسونمت

آسلی:اخه

گفتم:آسلی هیون راست میگه تو که کاری نداری فردا هم که گفت میرسونت حالا امشب رو بمون دیگه

آسلی:ولی اگه

هیونگ:اگه دیرم بشه چی اگه اینطوری بشه چی اگه اگه اگه

یونگ سنگ:هیونگ

آسلی:ولی هیون من

کیوجونگ:آسلی خانم بهتره پیشنهاد هیون رو قبول کنید این شانس رو از دست ندید اون به کسی این پیشنهاد رو نمیده

آسلی:خب باید فکر کنم

هممون باهم گفتیم:لطفا

آسلی:باشه اما فقط یه امشب رو

هیون:اخ جون

هیون آسلی رو بغل کرد و چرخوند

آسلی:هیون بذارم زمین چیکار میکنی

هیون:عاشقتم

آسلی:ولی اتاقی وجود داره

هیونگ زودتر از همه رفت خوابید خلاصه تا خواستم بگم اتاق من هم وجود داره هیون گفت

هیون:دوست داری بریم اتاقم

آسلی با خوشحالی:بریم

جونگمین:حالا که اینطور شد دریا هم امشب اتاق من میخوابه

من که تعجب کرده بودم

گفتم:ولی اوپا من که خودم اتاق دارم

جونگمین:اونش مهم نیست

بعد شب بخیر گفتیم هیون و جونگمین مارو بردن اتاق هاشون پسرا هم رفتن خوابیدن جونگمین جلوی پنجره ایستاده بود

گفتم:نمیشه من زمین بخوابم

جونگمین:تشکی درکار نیست

گفتم:پارچه ای چیزی

جونگمین:نچ مجبوری رو تخت بخوابی

گفتم:تو کجا میخوابی

جونگمین:رو تخت

جونگمین اومد از پشت سر بغلم کرد

جونگمین:بیا اینجا نترس چیزی نمیشه

جونگمین منو روی تخت انداخت خودش هم پیشم اومد دراز کشیدیم و به پنجره و ستاره ها نگاه میکردیم که خوابمون برد هیون و آسلی روی تخت نشسته بودن و به ستاره ها نگاه میکردن هیون آسلی رو صدا زد آسلی تا برگشت هیون بوسیدش آسلی شوکه شد خلاصه صحنه ی رومانتیکی بود هیون آسلی رو هل داد روی تخت و خودش هم پیش آسلی خوابید و جفتشون خندیدن بعد بلند شدن و راجب ستاره ها حرف زدن که آسلی رو شونه ی هیون خوابش برد هیون هم بغلش کرد و گذاشتش روی تخت و خودش هم خوابید پیشش
دیدگاه ها (۲)

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

پارت ۲۲:

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

وقتی مریض بودی ولی …

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

شاهکاری به نام دروغ

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

پارت ۴۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط