دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست و با همان رایحه

دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست ....و با همان رایحه همیشگی ‌..پسر را بغل کرد و خیلی خوشحال شد یک قطره اشک شادی از چشمانش سرازیر شد و بعد دست هم را گرفتند و سرشان را روی شانه هم گذاشتند و به جشن سال نو نگاه می کردند که چطور آن پایین دارند سفره می چینند و ریسمان و ترقه های رنگی درست می کننددخترک کم کم چشم هایش سنگین شد و ارام خوابش برد .شاید احساس امنیت می کرد ...پسر می دانست که آن دختر مال اوست .
می‌دانست که هرگز نباید از دستش بدهد
به آرامی به او نگاه کرد که چگونه خوابیده مانند فرشته ای که پوستش مثل گل و چشمانی شفاف تر از آب جاودان ( ابی که میخورند تا جاودان شوند) و لب های سرخ رنگش ....مانند گل رز ..ارام گرفته . پتو را رویش کشید و تا صبح آهنگ گوش کرد. صبح دخترک با صدای پرنده ها و خورشید که کمی از پشت کوه بالا آمده بود مواجه شد ....نسیم آرامی مو هایش را نوازش می کرد .... پسرک با سینی به نزد او امد و برایش صبحانه آورد. دخترک با دیدن پسر قلبش شاد شد و لبخندی ناخودآگاه رو لبانش امد ....پسر به آرامی دست لای موهای دخترک کشید و باران نم نم بارید دخترک چشم هایش را بست و به صدای باران گوش داد ....بوی خاک نم خورده و رطوبت ...پاهایش ... پسرک نگران بود دختر سرما بخورد . اما دخترک مست باران بود .... روی موهایش قطرات باران می‌نشست و موهایش دیوانه وار در بار می‌رقصید ....دخترک ارام بلند شد و باحرکات نرم فلوت زد. رقص کرد ..‌‌ مردم هم با او همراه شدند پسر محو تماشای زیبایی او بود ولی نمی‌دانست چطور باید به او بگوید ...می‌دانست که او در تقدیر اوست ....پرنده ها دور دختر‌ک را گرفته بودند و آواز می خواندند و برایش گل می چیدند ....از صدای زیبای او همه جا ساکت شده بود و هماهنگی می کرد باران شدید تر می بارید ....
همه از زیبایی و نجابت،ارامش،وقار دخترک سخن می گفتند و زبان زد همه بود ....پسرک در کوچه ها قدیمی قدم می زد و به آسمان نگاه می کرد ....انگار داشت با خدا حرف می‌زد....
به از این چه شادمانی 💖 که تو جانی و جهانی💖
دیدگاه ها (۰)

•اگر زندگی من کتاب بود، صفحه‌ تو یه گوشه خمیده داشت.`

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط