{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوشتن

نوشتن
پارت هشتم: اتاق ۱۳ 🗝️🖤
درِ زیرزمین با صدای بلندی باز شد.
هوای سردی از پله‌ها بالا آمد.
جونکوک چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد.
— همه پشت سر من.
ا.ت گفت:
— این جمله‌ات دیگه داره تکراری می‌شه.
— چون تو هر بار می‌ری جلو.
— خب شاید دوست دارم اول ببینم چی می‌شه. 😌
جونکوک آه کشید.
— دقیقاً همین نگرانی منه.
آرین چند قدم عقب‌تر ایستاده بود.
— اتاق ۱۳ انتهای راهروه.
رئیس گفت:
— هیچ‌کس نباید وارد اون اتاق بشه.
ا.ت برگشت.
— چرا؟
رئیس جواب نداد.
جونکوک نگاه تندی به او انداخت.
— الان دیگه وقت سکوت نیست.
صدای قدم‌هایشان در راهروی زیرزمین می‌پیچید.
روی دیوارها چندین نقاشی و عکس قدیمی دیده می‌شد.
ا.ت یکی از عکس‌ها را دید و ایستاد.
— صبر کنید.
عکس گروهی از افراد خانواده بود.
اما یک نفر از عکس خط خورده بود.
زیر تصویرش فقط یک اسم نوشته شده بود:
«نوید»
ا.ت پرسید:
— این کیه؟
آرین گفت:
— کسی که قرار نبود زنده بمونه.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— این خانواده چرا انقدر راز داره؟! 😭
جونکوک گفت:
— منم دارم کم‌کم همین سؤال رو می‌پرسم.
بالاخره به انتهای راهرو رسیدند.
یک در آهنی بزرگ جلویشان بود.
روی در عدد ۱۳ حک شده بود.
ا.ت کلید را درآورد.
جونکوک دستش را گرفت.
— صبر کن.
— چی؟
— اول من وارد می‌شم.
— باشه.
جونکوک در را باز کرد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
داخل اتاق تقریباً خالی بود.
یک میز قدیمی، چند جعبه و یک گاوصندوق در گوشه اتاق قرار داشت.
ا.ت آرام وارد شد.
— همین بود؟
آرین گفت:
— نه.
به دیوار روبه‌رو اشاره کرد.
— دنبال اون بگرد.
روی دیوار یک نقاشی بزرگ از همان رز سیاه دیده می‌شد.
جونکوک نزدیک شد.
با دست روی قاب کشید.
صدای تقی آمد.
قاب کنار رفت.
پشت آن یک محفظه مخفی بود.
داخلش یک دفترچه چرمی قرار داشت.
ا.ت دفترچه را برداشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«برای روزی که حقیقت را بفهمی.»
دست ا.ت لرزید.
— این برای منه؟
رئیس آرام گفت:
— بله.
ا.ت به سمتش برگشت.
— چرا؟
رئیس بالاخره گفت:
— چون پدرت می‌دونست یک روز ممکنه همه چیز از بین بره.
ا.ت دفترچه را باز کرد.
صفحه اول فقط یک جمله داشت:
«اگر این دفتر را می‌خوانی، یعنی رز سیاه دوباره برگشته.»
صفحه دوم را ورق زد.
یک نقشه داخلش بود.
روی نقشه، چندین مکان با علامت قرمز مشخص شده بود.
اما یکی از علامت‌ها...
مستقیماً روی عمارت قرار داشت.
ا.ت گفت:
— یعنی یکی از آدم‌های داخل عمارت...
جونکوک ادامه داد:
— با رز سیاه همکاری می‌کنه.
همان لحظه صدای در آمد.
تق.
همه برگشتند.
در اتاق ۱۳ بسته شده بود.
جونکوک جلو رفت.
دستگیره را کشید.
قفل بود.
آرین گفت:
— کسی از بیرون قفلش کرده.
ا.ت با نگرانی پرسید:
— یعنی گیر افتادیم؟
جونکوک آرام گفت:
— فعلاً بله.
ناگهان صدایی از بلندگوی کوچک سقف پخش شد.
صدای همان مرد ناشناس.
— بالاخره دفتر رو پیدا کردید.
ا.ت فریاد زد:
— تو کی هستی؟!
خنده‌ای کوتاه از بلندگو آمد.
— کسی که خیلی نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.
جونکوک به سقف نگاه کرد.
— نشون بده خودتو.
صدای مرد گفت:
— نه هنوز.
مکث.
— ولی برای شروع...
صدای قفل شدن چندین در از راهرو شنیده شد.
— بهتره بدونید یکی از شما چهار نفر...
مکثی طولانی.
— برای من کار می‌کنه.
بلندگو خاموش شد.
ا.ت به جونکوک، آرین و رئیس نگاه کرد.
هیچ‌کس حرفی نزد.
اما شک...
حالا بین هر چهار نفر پخش شده بود. 🥀
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای دستگاه ...

پارت دهم: چهره‌ی خیانتکار 🥀🖤اتاق کنترل در سکوت فرو رفته بود....

پارت هفتم: آرین برگشته بود 🥀🖤همه در حیاط خشکشان زده بود.آرین...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط