{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از غمم با گُل پژمرده‌ی گلدان گفتم

از غمم با گُل پژمرده‌ی گلدان گفتم
تلخ با چایی یخ‌کرده‌ی لیوان گفتم
.
گفتم آن‌قدر دلم تنگِ هوایش شده است
همه را نم‌نم با نم‌نم باران گفتم
.
حرف‌هایی که نمی‌شد به کسی گفت، ولی
من به گنجشک نشسته لبِ ایوان گفتم
.
راهی کوچه شدم، دل به خیابان دادم
از خزان راز بزرگی به درختان گفتم
.
دست در جیب فرو بُردم و سر در یقه‌ام
از خودم هرچه شنیدم به خودم آن گفتم
.
در خودم غرق شدم، در سَرم افتاد جنون
از تو حتی به پلیسِ سرِ میدان گفتم!.
.
ناگهان چشم تو را روبروی خود دیدم
هول شدم، حاشیه رفتم، سخن از نان گفتم
.
پابه‌پا کردم و تو مثل همیشه رفتی
به خودم لعنت از این بخت گریزان گفتم

وقت کم بود... نشد حرف دلم را بزنم
دوستت دارمِ خود را به خیابان گفتم...
دیدگاه ها (۱)

مینویسم یک غزل ، وزن و ردیفش چشم توقافیه ، موضوع و احساس لطی...

تو پر از خاطره ای، داشتنت حق من استبا دل من تو بگو حق خودم ر...

کجایی نازنین یارم ؟ ببینی حال بیمارم طبیبان یک به یک گفتن به...

سـلـام بـر قـلـب هـایی کـه جـز دوسـت داشتـن چیزی نیاموخته ان...

چقدر قافیه ها را به غم دچار کند منِ بدون تو با زندگی چکار کن...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

امدم خانه سر راه  پسرخاله را دیدم و دعوا و کتک کاری حاضر نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط