HyunLiX
‴• · ── · 𖥸 · ── · •‴
{HyunLiX}
از دید فلیکس :"2 روز از اینکه به رمان عاشقانهای که خونده بودم تناسخ پیدا کردم،درواقع من یک پسر بدبخت 22 ساله توی استرالیا بودم. فکر کنم زمانی که از پشت//بوم اف//تادم رفتم توی ک. ما، بخاطر همین وارد این دنیا شدم.
حالا داستان رمان از این قراره که هوانگ هیونجین، پادشاه سرزمین توی یکی از نبرد ها دستش آسیب میبینه و هیچکس نمیتونست اونو خوب کنه. تا اینکه سر و کله یک دختر به اسم الینا پیدا میشه و دست هیونجین خوب میکنه به مرور زمان هوانگ عاش.ق الینا میشه و باهم دیگه ازدو.اج میکنن. خب نقش من الان چیه دقیقا؟ من فقط یک سرباز تازهکار بدخت.م~
الانم دقیقا توی خوابگاه ام قرار بعدازظهر هیونجین بیاد به دیدن تازهکار ها. خداکنه نیاد.. خیلی میترسم! "
____
بعداظهر
همه لباس های فرمشون رو پوشیده بودند ردیفی توی حیاط محل تمرین ایستاده بودن،فلیکس که یانگیونگبوک نام داشت ته صف ایستاده بود. درحال چیدن نقشه بود تا از اونجا فرار کنه که یکهو صدای فرمانده توی حیاط پیچید :" همگی به سرجای خودتون وایستید! پادشاه دارن میان!"
فلیکس لعنتی به خودش فرستاد و صاف ایستاد بعد از چندثانیه صدای قدم های محکمی شنید.
سرش و آورد بالا و به چهره خ.شن و ترسنا.ک هیونجین خیره شد،و همون لحظه چشمای هیونجین به چشمان فلیکس خیره شدن.
لرز.ی به تن فلیکس افتاد،هیونجین گلوش و صاف کرد و گفت :"اومدم اینجا تا یکیتون رو انتخاب کنم و خودم بهتون آموزش بدم." هیونجین توی صف چرخی زد و بعد از چنددقیقه روبه رو فلیکس ایستاد :"معرفی کن."
فلیکس از جا پرید و هول هولکی گفت :"ی-یانگ یونگبوک هستم~ ب-بیست و ی-یک ساله.."
هیونجین لبخند تمس..خر آمیزی زد و ادامه داد :" با من ميای. "
(هدفمنفقطخوبکردنحالشماتویاینشرایطهست💓)
{HyunLiX}
از دید فلیکس :"2 روز از اینکه به رمان عاشقانهای که خونده بودم تناسخ پیدا کردم،درواقع من یک پسر بدبخت 22 ساله توی استرالیا بودم. فکر کنم زمانی که از پشت//بوم اف//تادم رفتم توی ک. ما، بخاطر همین وارد این دنیا شدم.
حالا داستان رمان از این قراره که هوانگ هیونجین، پادشاه سرزمین توی یکی از نبرد ها دستش آسیب میبینه و هیچکس نمیتونست اونو خوب کنه. تا اینکه سر و کله یک دختر به اسم الینا پیدا میشه و دست هیونجین خوب میکنه به مرور زمان هوانگ عاش.ق الینا میشه و باهم دیگه ازدو.اج میکنن. خب نقش من الان چیه دقیقا؟ من فقط یک سرباز تازهکار بدخت.م~
الانم دقیقا توی خوابگاه ام قرار بعدازظهر هیونجین بیاد به دیدن تازهکار ها. خداکنه نیاد.. خیلی میترسم! "
____
بعداظهر
همه لباس های فرمشون رو پوشیده بودند ردیفی توی حیاط محل تمرین ایستاده بودن،فلیکس که یانگیونگبوک نام داشت ته صف ایستاده بود. درحال چیدن نقشه بود تا از اونجا فرار کنه که یکهو صدای فرمانده توی حیاط پیچید :" همگی به سرجای خودتون وایستید! پادشاه دارن میان!"
فلیکس لعنتی به خودش فرستاد و صاف ایستاد بعد از چندثانیه صدای قدم های محکمی شنید.
سرش و آورد بالا و به چهره خ.شن و ترسنا.ک هیونجین خیره شد،و همون لحظه چشمای هیونجین به چشمان فلیکس خیره شدن.
لرز.ی به تن فلیکس افتاد،هیونجین گلوش و صاف کرد و گفت :"اومدم اینجا تا یکیتون رو انتخاب کنم و خودم بهتون آموزش بدم." هیونجین توی صف چرخی زد و بعد از چنددقیقه روبه رو فلیکس ایستاد :"معرفی کن."
فلیکس از جا پرید و هول هولکی گفت :"ی-یانگ یونگبوک هستم~ ب-بیست و ی-یک ساله.."
هیونجین لبخند تمس..خر آمیزی زد و ادامه داد :" با من ميای. "
(هدفمنفقطخوبکردنحالشماتویاینشرایطهست💓)
- ۲.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط