واو
فصل ۲۰: سایهی فراموشی
خندهها و آرامش در عمارت پروانهها جریان داشت، اما این شادی دوام زیادی نیاورد. ناگهان یوکی از شدت درد روی زمین افتاد و سرش را با دو دست محکم گرفت.
موئیچیرو با وحشت کنارش زانو زد: «یوکی! چی شده؟!»
رگهای روی گردن یوکی به رنگ سیاه و قرمز درآمده بود. خون موزان در بدن او در حال طغیان بود! در ذهن یوکی، فقط صدای سرد و خشمگین موزان میپیچید:
«تو به خون من خیانت کردی… پس تمام خاطراتی که با این انسانهای ضعیف ساختی را از تو میگیرم. تو بدون من هیچ نیستی!»
یوکی جیغ کشریدی زد. چشمانش برای لحظهای به رنگ قرمزِ درخشان موزان درآمد و بعد، ناگهان بسته شد و در آغوش موئیچیرو از هوش رفت.
سکوت مرگباری عمارت را فرا گرفت. شینوبو سریع نبض او را گرفت: «زندهاست، اما… یک اتفاقی برای جریان خونش افتاده!»
چند دقیقه بعد، یوکی آرام چشمانش را باز کرد. چشمان آبی یخیاش حالا کاملاً خالی و بیروح به نظر میرسیدند. موئیچیرو با بغض و نگرانی دست او را گرفت: «یوکی… حالت خوبه؟ من اینجام…»
یوکی با گیجی به دستش که در دست موئیچیرو بود نگاه کرد. سپس با سردی و ترسی پنهان دستش را عقب کشید، به چشمان موئیچیرو خیره شد و با صدایی لرزان پرسید:
«تو… کی هستی؟ من… اینجا چیکار میکنم؟»
قلب موئیچیرو در سینهاش از حرکت ایستاد. موزان کار خودش را کرده بود؛ عشق و خاطرات یوکی پاک شده بود.
خندهها و آرامش در عمارت پروانهها جریان داشت، اما این شادی دوام زیادی نیاورد. ناگهان یوکی از شدت درد روی زمین افتاد و سرش را با دو دست محکم گرفت.
موئیچیرو با وحشت کنارش زانو زد: «یوکی! چی شده؟!»
رگهای روی گردن یوکی به رنگ سیاه و قرمز درآمده بود. خون موزان در بدن او در حال طغیان بود! در ذهن یوکی، فقط صدای سرد و خشمگین موزان میپیچید:
«تو به خون من خیانت کردی… پس تمام خاطراتی که با این انسانهای ضعیف ساختی را از تو میگیرم. تو بدون من هیچ نیستی!»
یوکی جیغ کشریدی زد. چشمانش برای لحظهای به رنگ قرمزِ درخشان موزان درآمد و بعد، ناگهان بسته شد و در آغوش موئیچیرو از هوش رفت.
سکوت مرگباری عمارت را فرا گرفت. شینوبو سریع نبض او را گرفت: «زندهاست، اما… یک اتفاقی برای جریان خونش افتاده!»
چند دقیقه بعد، یوکی آرام چشمانش را باز کرد. چشمان آبی یخیاش حالا کاملاً خالی و بیروح به نظر میرسیدند. موئیچیرو با بغض و نگرانی دست او را گرفت: «یوکی… حالت خوبه؟ من اینجام…»
یوکی با گیجی به دستش که در دست موئیچیرو بود نگاه کرد. سپس با سردی و ترسی پنهان دستش را عقب کشید، به چشمان موئیچیرو خیره شد و با صدایی لرزان پرسید:
«تو… کی هستی؟ من… اینجا چیکار میکنم؟»
قلب موئیچیرو در سینهاش از حرکت ایستاد. موزان کار خودش را کرده بود؛ عشق و خاطرات یوکی پاک شده بود.
- ۶۵۴
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط