{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برگشتم پارت 2

برگشتم پارت 2

دامیان :باشه 🙁
انیا :یادته که بهت مشت میخواست ادامه بگه، بکی حرفش قت کرد :اووو انیا خیلی وقت ندیدمت
انیا دست بکی رو گرفت و کشید یه جای :بکی چی شد اینجان؟
بکی :بله باید زود تر بریم

( نکته:بکی میدونه ذهن خوان و چند تا قدرت گرفت )

انیا : باید بریم تو برو باشه؟!
بکی :باشه خودم میخواستم بگم برم
انیا از یه قدرتش استفاده کرد که داناوان نتونه ذهن خوانی کنه انیا :( خب باید اینا برن اخه چجوری؟ 🌚) بابا شما بیاد

برید همه بیاد برن داناوان:داری چی میگی
انیا:بعدا توضیح میدم شما برید یالا
خب خانواده دزموند رفتن که انیا موند :بیاید چی منتظرید
( نکته:انیا، هم یه قاتل هست ) انیا همه رو کشت و برگشت
به عمارت
داناوان:کجا بودی چرا لباسات خونی هست( با داد)
انیا:تا شما زنده بمونید این کارا کردم و نمیخواد توضیح بدم
دیت :ابجی تو یه قاتلی و یه مافیا؟؟؟
انیا سرش تکن داد :بله بله هستوم فرشته مرگ پس کسی به کارم دخالت نکنه بای فردا کلی کار دارم
واکنش دامیان:😶😀( کارم تمومه )
داناوان:تو باید نامزد کنی!
انیا :هه هه تو خواب ببینی! ولی باید، فکر کنم 🎀

فردا :
همه خوابن انیا بیدار شد روتین روزانه کرد رفت شرکت
بعد همه بیدار شدن و رفتن پایین برا صبحونه داناوان:، انیا کجاست چرا پایین نرفته؟این رفتار دزموند نیست دامیان پسرم برو ببین چرا نیمده
دامیان:چشم پدر و رفت تو اتاق ش کسی نبود و رفت پایین :پدر  نیست 🗿
یکی از خدمتکار :قربان خانم دزموند خیلی وقته رفته تقریبا 6 صبح
داناوان: الان این یه دزمونده بشینین «داناوان عزیزم میخوای بمیری؟ 🌚»

ببخشید کمه ایده ندارم 😅
دیدگاه ها (۵)

برگشتم پارت 1ویو انیا خب سلام من انیا فورجر هستم صاحب بزرگتر...

خب با خودم گفتم چرا چند تا رمان بنویسم؟ 🌚 اسم، رمان:برگشتم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط