{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرابی از جنس نفرت

شرابی از جنس نفرت
پارت ۳۷

ویو چویا:

و بلند شد که بره ولی مچ دستشو گرفتم و کشیدم جوری که دوباره بشینه رو مبل.
با شیطونی گفتم:«هی هی هی!کجا؟من دلم نمیخواد پارتنرم همینجوری یهویی ول کنه بره ها!»
دیگه واقعا داشت دیونه میشد گفت:«چویا این یه ماه تموم بشه بدبختت میکنم!»
خندیدم و گفتم:«تازه روز اوله و انقدر حرصت دادم تو یک ماه که کلا قراره دیونه بشی»
اهی زیر لب از تسلیم کشید و چیزی نگفت...
مقاومتش رو بیخیال شد و خودش اومد تو بغلم.
سرشو به شونه‌م تکیه داد و چشماشو بست.
گفت:«درسته داری اذیتم میکنی ولی فعلا پارتنرتم پس حرف نزن و بزار همینجوری تو بغلت بمونم...»
تک خنده ای کردم و گفتم:«باشه،بمون...همینقدر نزدیک، و همینقدر صمیمی...»
دستم رو رویه موهای ابریشمی‌ش گذاشتم و نوازشش کردم... دقیقا همونجوری که دوست داشت.
یاد وقتی که تو مافیا بود افتادم همیشه بهم میگفت موهاشو ناز کنم و لوسش کنم.
قبلا خیلی تو مخ بود ولی کم کم... از اینکار لذت میبردم.


(فلش بک شش سال قبل)

ویو چویا:

داشتم سعی میکردم اون دست بند مسخره که نشون عضویت تو گروه گوسفنده رو دربیارم ولی ناموفق بود که یه صدای شیطنت امیر و بامزه از پشت داد زد:«چـــــویــــــــااااااا!»
و از پشت پرید روم و بغلم کرد.
دازای بود...
هم شوکه شدم و هم اعصابم بهم ریخت.
گفتم:«هوی دراز مگه معموریت نبودی؟موری سان یه معموریت طولانی بهت داد چطوری انقدر زود تمومش کردی؟»
خندید و گفت:«زود تمومش کردم که بیام پیش چیبی جونم!دلم برات تنگ شده بوددد!»
و...

___
پایان پارت ۳۷
شرط پارت بعد ۱۵ تا لایک و کامنت
دیدگاه ها (۱۶)

چند عکس از اکو

رییس بامزه منپارت اخرویو دازای: اروم چشمامو باز کردم... چشما...

پارت چهاردهمویو یوریکویچیزی رو خوب میدونم. ...... اینکه قرار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط