{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۳۸

صبح زود، حیاط ویلا آرام‌تر از همیشه بود.

نور طلایی خورشید از بین درخت‌ها رد می‌شد و روی زمین می‌افتاد.
چند بادیگارد مشغول گذاشتن چمدان‌های جونگکوک داخل ماشین بودند.
مدیر برنامه مدام زمان را چک می‌کرد.

اما جونگکوک...

برای چند لحظه فقط به ویلایی نگاه می‌کرد که در این مدت کوتاه تبدیل به خانه‌اش شده بود.

خانه‌ای که صدای خنده‌های هایون را در خودش داشت.
دختری که قرار بود فقط یک هم‌خانه موقت باشد...
اما آرام‌آرام تبدیل به کسی شده بود که نبودنش را نمی‌توانست تصور کند.

جونگکوک دستش را داخل جیب کتش برد.

همه چیز را چک کرده بود.

اما ناگهان یادش آمد.

هدفون مشکی و فلش آهنگ‌های شخصی‌اش روی میز اتاق مانده بود.

همان آهنگ‌هایی که هنوز کسی نشنیده بود.
ملودی‌هایی که احساسات خودش را داخلشان پنهان کرده بود.

خواست برگردد...

اما قبل از اینکه قدم بردارد، صدای هایون را شنید.

«جونگکوک!»

او برگشت.

هایون با عجله از در ویلا بیرون آمد.
هدفون و فلش را در دستش گرفته بود.

موهایش کمی به هم ریخته بود و نفس‌نفس می‌زد.

«این‌ها رو جا گذاشته بودی...»

چند قدم جلو آمد.

«می‌دونستم برات مهمه، برای همین آوردمشون.»

جونگکوک فقط نگاهش می‌کرد.

به دختری که همیشه بدون اینکه چیزی بخواهد، مراقبش بود.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

صدای اطراف انگار محو شده بود.

جونگکوک آرام هدفون را گرفت، اما دستش هنوز کنار دست هایون مانده بود.

«هایون...»

صدایش کمی لرز داشت.

هایون با تعجب نگاهش کرد.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

او دیگر نمی‌خواست چیزی را پنهان کند.

«من نمی‌دونم از کی شروع شد...»
«نمی‌دونم از کِی دیگه تو فقط یه هم‌خانه یا میکاپ آرتیست من نبودی...»

هایون آرام به او گوش می‌داد.

جونگکوک ادامه داد:

«ولی هر بار که خسته بودم، تو باعث شدی حالم بهتر بشه.»
«هر بار که ناراحت بودم، تو بدون اینکه چیزی بپرسی کنارم موندی.»

چشم‌هایش روی هایون ثابت ماند.

«هایون... من دوستت دارم.»

برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد جونگکوک آرام احساسش را نشان داد و لحظه‌ای کوتاه و آرام بینشان شکل گرفت.

وقتی از هم فاصله گرفتند، هایون هنوز باورش نمی‌شد.

چشم‌هایش کمی پر از احساس شده بود.

آرام لبخند زد.

«جونگکوک...»

«منم دوستت دارم.»

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

هایون ادامه داد:

«خیلی وقته...»
«فقط فکر می‌کردم تو هیچ‌وقت اینو حس نمی‌کنی.»

لبخند آرامی روی صورت جونگکوک نشست.

برای اولین بار، احساس کرد لازم نیست همیشه قوی و بی‌احساس باشد.

آن دو چند لحظه در سکوت کنار هم ماندند.

اما صدای مدیر برنامه دوباره آن‌ها را به واقعیت برگرداند.

«جونگکوک! باید حرکت کنیم!»

لبخند از روی صورت جونگکوک کمی محو شد.

نگاهش را به هایون دوخت.

«چرا...»

هایون با تعجب پرسید:

«چی؟»

جونگکوک آرام گفت:

«چرا درست همون موقعی که بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم... باید برم؟»

هایون لبخند کوچکی زد.

«چون برمی‌گردی.»

جونگکوک نگاهش کرد.

هایون ادامه داد:

«من منتظرت می‌مونم.»

«یک هفته فقط یک هفته‌ست.»

جونگکوک برای آخرین بار به او نگاه کرد.

این بار نه مثل یک هم‌خانه...
نه مثل یک قرارداد...

بلکه مثل کسی که قلبش را پیدا کرده بود.

او سوار ماشین شد.

هایون همان‌جا ایستاد و رفتنش را نگاه کرد.

اما این بار...

برخلاف همیشه، فاصله بینشان باعث دوری نمی‌شد.

چون حالا هر دو می‌دانستند...

احساسی که شروع شده بود، دیگر یک قرارداد نبود.

ادامه دارد...

اما وقتی جونگکوک در پاریس باشد... آیا یک عکس، یک شایعه یا یک راز قدیمی می‌تواند آرامش تازه پیدا شده‌شان را خراب کند؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍

ببخشید پارت ۳۸ رو فراموش کرده بودم 😎
دیدگاه ها (۴)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۴۰بعد از رفتن جونگکوک...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۹بعد از رفتن جونگکوک...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۱نور آفتاب از لابه‌ل...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۸ صبح روز بعد، مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط