{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 138
مکان متروکه ای رو زیر نظر داشتن و دازای پشت لب تاب بودو هر از گاهی چرت میزد...ساعت از یک گذشته بود و اکیو محکم کنارش ایستاده بود.
" دازای ساما لطفا نخوابید "
دازای نگاهی بهش انداخت و خمیازه ای کشید
_ نه بیدارم...اکوتاگوا کجاست؟
" عالیه...ایشون دم در ایستادن کسی مزاحمتون نشه "
بعد از ده دقیقه دازای رو دید که سرشو رو میز گذاشته و به خواب رفته...اکیو خنده ای کرد
" به این میگفتن خطرناک ترین فرد ژاپن؟ "
به یک نفر زنگ زد و گفت
" چیکار کنم...اون خوابه! "
" خوبه فلش رو از رو لبتاپ بردار "
" نمیشه...خوابش خیلی سبکه "
" تو میتونی فقط بدون عجله انجامش بده...یکی پایین منتظره برو فلش رو بهش بده و برگرد بالا...هیچکس نباید بفهمه "
اکیو سری تکون داد
" راستی اون زن چیشد؟ "
" کشتش "
" مهم نیست فیلم ها هست؟ "
" آره هست "
تلفن رو قطع کرد و سمت دازای رفت نگاهی به چهره اش انداخت که چشماش بسته بود و نفس های منظمی می‌کشید
تو خواب اصلا شبیه اون چیزی که هست نبود و وقتی اکیو مطمئن شد که خوابه فلش رو آروم برداشت و بیرون رفت
" دازای ساما درخواست قهوه کردن "
اکوتاگوا سری تکون داد و رفت.
اکیو از در اضطراری بیرون رفت و به مرد سیاه پوش فلش رو داد و فورا برگشت...با استرس به اتاق برگشت و دید که دازای همچنان خوابه...نفس عمیقی کشید و سر جاش ایستاد و پوزخند مخفی ای به دازای زد
" اونقدرام باهوش نیستی! "
..........................................................
با یه دستش ائویی رو تکون میداد و با دست دیگه اش داشت شیر درست می‌کرد و گوشی رو با شونه اش نگه داشته بود و داشت با تلفن صحبت میکرد
" میخوای چیکار کنی؟ "
+ نمیدونم...نمیدونم باید چیکار کنم همه چیز بهم ریخته...اجازه خروج ندارم اون بیرون صد تا محافظ هست که اجازه نمیده من برم
" ولی باید تا فردا خودتو برسونی به دفتر...فئودور برگشته "
+ خبر دارم...بهتره صداشو در نیاری وگرنه اینبار تا همو نکشن بیخیال نمیشن
" تو واقعا دازای رو دوست داری؟ "
+ آره
شیر رو توی شیشه تکون داد و روی میز گذاشت و تلفن رو تو دستش گرفت و سر ائویی گریون رو بوسید
+ بقیه در چه حالن؟
" همه در حال اجرای نقشه جدیدن...دازای اونجا جاش خطرناکه "
+ منم نقشه خودمو دارم...دازای فردا همین موقع ژاپنه
" چی داری میگی؟ اگه مدیر بفهمه بدبختت میکنه "
+ من نه تو بازی مدیرم...و نه برای اون کار میکنم من منم لوکا...باید مواظب معشوقه ام باشم
دوباره گوشی رو با شونه اش نگه داشت و ائویی رو تو بغلش دراز کرد و سر شیشه شیر رو وارد دهنش کرد تا دختر بچه آروم بگیره و با تشنگی شیشه شیر رو میک بزنه
روی صندلی میز ناهار خوری داخل آشپزخونه نشست و تن کوچیک دختر رو به خودش تکیه داد و با دست آزادش شیشه شیرش رو نگه داشت و با اون یکی دستش تلفن رو گرفت
" خیلی خب باشه سنپای...من باید برم "
تلفن رو قطع کرد و گذاشت رو میز یکی از خدمتکارا رسید و گفت
" چویا سان لویی چان اینجان "
+ راهنماییش کن تو اشپزخونه
" چشم "
لویی بعد چند ثانیه با خدمتکار وارد آشپزخونه شد و بعد اون خدمتکار رفت
" چی میخوای؟ از شوهر من... "
چاقویی سمتش پرت شد که گونه اش رو خراشید
+ دازای شوهر تو دیگه نیست...
لحن تند چویا لویی رو اخمو کرد و گفت
" من هیچوقت حاضر نمیشم به تو کمک کنم "
+ من ازت خواستم بیای اینجا تو هم قبول کردی...در واقع این منم که دارم بهت کمک میکنم...به این عمارت حمله کن
لویی گیج سوال کرد
" منظورت چیه؟ "
+ به عمارت اوسامو حمله کن...بعدشم من کاری میکنم که تو از دازای باردار بشی
لویی چشماش گرد شدن
" دروغ میگی "
+ ما به هم دیگه احتیاج داریم مگه نه؟ اگه تو از دازای باردار نشی پدرت رو ترور میکنن...تو این وضعیت نباید درخواست کمک منو رد کنی مگه نه؟
لویی کمی فکر کرد
" قبوله "
.............................................................
پلک هاش لرزید و اکیو صاف ایستاد
" صبح بخیر دازای ساما "
دازای نگاهی به اکیو انداخت و صاف شد و بدنشو کش داد و گفت
_ من کی خوابم برد؟
" چند دقیقه بعد از اینکه گفتید بیدارم "
دازای لبخندی زد و از رو صندلی بلند شد
رو به روی اکیو ایستاد و دستاشو وارد جیبش کرد
_ فلش من کجاست؟
اکیو آب دهنشو قورت داد و گفت
" نمیدونم "
_ تو تموم مدت بالا سرم بودی مگه نه؟
" باور کنید من دست نزدم "
محکم و جدی گفت بدون هیچ ترسی و دازای فقط پوزخند بهش زد
_ خیلی خب باشه...کسی که فلش منو برداره انقدر آروم نیست
چشمکی به اکیو زد و تلفن رو برداشت و با چویا تماس گرفت اما طبق معمول رد تماس زد
_ تا کی میخوای لج کنی اخه؟
با خودش زمزمه کرد و پیام داد
_' عروسک جوابمو نمیدی؟ '
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۶)

ابلیس

درخواستی

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط