می گویندپرنده ای زخمی

می گویندپرنده ای زخمی
که هر عصراز افق می گذرد
نشان تو را می داند،
هر عصردر تو گم می شوم
او می گذرد
افق خونین می شود
و من تو را
و او را
نمی بینم.
دیدگاه ها (۶)

تــــو رادر غربت ڪدام ڪوچهگم ڪرده ام ..؟ڪه اینچنین آواره‌ے ڪ...

یک صوتِ مُبهمم که الفبا نمی‌شومیک واژه ی عجیب که معنا نمی‌شو...

بجز تحقیر در تقدیر این دنیا نمی‌بینمبجز اندوه در انبوهِ آدم‌...

دلم مرداب اژدرهاست، تنم زخمی خنجرهاستقضاوت می‌شوم گاهی خدا ق...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

اندوه تمام نمی‌شود!تو آن قدر وسیع می‌شوی،که اندوه در تو گم م...

و فهمیدم سخت‌ترین روزهای زندگی،روزهایی نیستند که در آن‌ها گر...

چهل روز می‌گذرد و می‌سوزیم و به هر جا می‌نگریم، خاطره‌ای از ...

خدا برایم کافی ستوقتی در میان امواج دردها گم می شومخدا برایم...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط