{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يك روز چنگيز ودرباريانش براي شكار به جنگل رفتند - هوا خيل

يك روز چنگيز ودرباريانش براي شكار به جنگل رفتند - هوا خيلي گرم بود وتشنگي داشت چنگيز ويارانش را ازپا درمي آورد - بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكي ديدند چنگيز شاهين شكاريش را به زمين گذاشت وجام طلايي را در جويبار زد و خواست آب بنوشد اما شاهين به جام زد و آب بر روي زمين ريخت- براي بار دوم هم همين اتفاق افتاد چنگيز خيلي عصباني شد و فكر كرد - اگر جلوي شاهين رانگيرم ، درباريان خواهندگفت : چنگيزجهانگشا نميتواند از پس يك شاهين برآيد - پس اينبار باشمشير به شاهين ضربه اي زد- پس از مرگ شاهين - چنگيز مسير آبرا دنبال كرد و ديد كه ماري بسيار سمي در آب مرده و آب مسموم است او از كشتن شاهين بسيار متاثرگشت مجسمه اي طلايي از شاهين ساخت- بر يكي از بالهايش نوشتند: يك دوست هميشه دوست شماست - حتي اگر كارهايش شما را برنجاند- روي بال ديگرش نوشتند: هرعملي كه از روي خشم باشد محكوم به شكست است...

ﺧﺪﺍﯾﺎ!
ﮐﻤﮏ ﮐﻦ ... ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﺮﻧﺠﯿﻢ, ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻓﺮﺻت دهيم...
دیدگاه ها (۴)

خيلي باحاله

سلامصبح همگی بخیر باشه

حرم شاهزاده ابراهیم از نمایی دیگربرازجان استان بوشهر

شاهزاده ابراهیم برازجان استان بوشهر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط