{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت ۱
#قانون نانوشته‌ی سالن ورزش

از زبانِ چویا:

صبح… یه صبحِ مزخرفِ دیگه.

مثل همیشه از خواب بلند شدم، آماده شدم، و بدون اینکه کسی حتی بفهمه من کی از خونه زدم بیرون، در سکوت محکم پشت سرم بسته شد.

توی ذهنم یک‌جور دعا می‌کردم؛ فقط فئودور، سیگما و نیکولای رو نبینم.

نه اینکه ازشون بترسم… اصلاً حوصله‌ی دعوا نداشتم. و مخصوصاً—مثل دفعه‌ی قبل—نمی‌خواستم دوباره یک هفته از مدرسه اخراج شم.

چند دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار شدم.

اتوبوس مثل همیشه شلوغ بود؛ بوی عرقِ آدم‌ها با بوق‌های دوردست قاطی شده بود. دنبال یک جای خالی گشتم… تا اینکه با یک مرد قدبلند با موهای قهوه‌ای و لباس ورزشی برخورد کردم.

—تچ… جلوِ چشمت رو نگاه کن یارو.

برگشتم سمتش… و بعد، همون لحظه، صدایی که از خودم دراومد خیلی ضعیف‌تر از عصبانیتی بود که داشتم:
واقعاً ببخشید.

از زبانِ دازای:

همون پسر…

امیدوارم دوباره ببینمش.

چویا از اتوبوس پیاده شد و رفت سمت دبیرستان.

فئودور و نیکولای توی کلاس ایستاده بودن و چیزی رو با هم حرف می‌زدن.

چویا سرش رو پایین انداخت؛ بی‌اعتنا از کنارشان رد شد، رفت تو کلاس، و سر جاش نشست—جوری که حتی نفس کشیدنش هم کم‌صدا باشه.

فئودور اما انگار منتظر یک بهانه بود.

کتاب روی میز چویا رو برداشته بود و بی‌محابا قاپیدش.

چویا لحظه‌ای مکث کرد. بعد، یک مشتِ عصبی توی سینه‌ش جابجا شد.

خواست کتاب رو از دست فئودور بگیره، اما انگار دستش به طناب گیر کرده باشه—نمی‌رسید.

—هوی… کتابمو بده زود باش.

بدون اینکه پلک بزند، فئودور برگشت:

—اگه ندم، می‌خوای چیکار کنی؟

نیکولای نزدیک شد. خیلی نزدیک.

کتاب رو از فئودور گرفت و با یک حرکت سریع، پرت کرد سمت خودش—و نیکولای سریع‌تر از فکر، گرفتش.

چویا رفت جلو؛ دستش رو دراز کرد… باز هم نرسید.

—نیکو… کتابمو پس بده.

نیکولای نگاه غمگینی انداخت، انگار نمی‌خواست دلش بخواد این کار رو بکنه. با این حال، حرفش رو زد:

—اگه کتاب رو بهش بدی، برات بد می‌شه.

چویا خشمگین نماند—فقط منجمد شد.

چند ثانیه بعد، نیکولای کتاب رو دوباره پرت کرد… این بار برای فئودور.

و وقتی همه‌چیز به همون آشفتگیِ همیشگی برگشت، چویا بالاخره واکنش نشون داد.

بی‌هوا، فئودور رو هل داد.

فئودور به دیوار کوبیده شد.

چویا یقه‌اش رو گرفت، کتاب رو از دستش کشید بیرون، و گفت—با صدایی که حتی خودش هم تعجب کرد چقدر سرد بیرون اومد:

—…قوانینِ نانوشته‌ی تو، برای من معنی نداره.

نیکولای با دیدن صحنه جلو اومد و دستش رو روی شونه‌ی چویا گذاشت که آرومش کنه… اما چویا بدون معطلی دستش رو پس زد.

—دلت کتک می‌خواد نه فئو؟

نیکولای نفسش رو آرام‌تر از عصبانیتِ چویا نگه داشت. فقط گفت:

—خودت می‌دونی اگه بزنیم، اخراج می‌شیم… نه چویا؟

چویا خرخر کرد؛ انگار غر می‌زد نه اینکه جواب بده.

—هوف…

بعد یقه‌ی فئودور رو ول کرد، برگشت سر جاش نشست—مثل کسی که تصمیم گرفته از این جنگ فرار نکنه، فقط جلویش رو بگیره.

با ورود دبیر، کلاس یک‌دفعه ساکت شد.

مردی قدبلند، با موهای قهوه‌ای و چشم‌هایی که برق می‌زد.

یک قدم که جلو آمد، سکوت تبدیل شد به اضطراب.

—صبح همگی بخیر… من اوسامو دازای هستم، دبیر ورزش شما.

چویا توی ذهنش فقط یک جمله داشت:

این همون یاروی توی اتوبوسه…

همه نگاه‌ها، کم‌کم—مستقیم یا غیرمستقیم—رفت سمت چویا.

چویا کمی سرخ شد و سرش رو روی نیمکت گذاشت؛ طوری که انگار خودش هم از چیزی که شده خجالت می‌کشه.

—خب… اول برید لباس‌هاتون رو عوض کنید و بعد برید تو سالن.

شلوغ نکنید. تا من بیام.

چند دقیقه بعد، وقتی کلاس‌ها خالی شد، اوسامو دازای مستقیم سمت چویا رفت.

—ببینم حالت خوبه؟

چویا لبخندِ کوچکی زد که بیشتر شبیه تظاهر بود.

—آره… خوبم. فقط سرم درد می‌کنه.

—پس… من اجازتو از مدیر می‌گیرم. بمون تو کلاس استراحت کن.

—ممنون.

دازای یک لحظه مکث کرد، بعد انگار تازه چیزی یادش افتاده باشد، برگشت و گفت:

—راستی… خودتو معرفی نکردی.

چویا سرش رو بالا گرفت. نگاهش با نگاه دازای قفل شد.

—ناکاهارا چویا هستم.

—خوشبختم چویا.

چویا فقط یک “اهوم” کوتاه گفت.

دازای جلوتر آمد—خیلی نزدیک.

انگار عمدی داشت نفسِ چویا رو اندازه می‌گرفت.

—چشمات…

—چشمام چی؟

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

زارت جدید....عجله ای کشیدمش...برا همین نظری ندارم خوب شده یا...

زارت جدید بنده...هعب_

کسی که گزارش کرده رو ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط