{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}




چهار دختر همیشه با هم بودن...سوآه، یورا، هاری و چه‌یون.

-بچهااا جمعه بریم شهربازییی

-من هستم

-منم

هر سه به چه‌یون نگاه کردن

-من نمی‌تونم... یه کار دارم.

-چه کاری؟

«یه کار شخصی.»

چه‌یون گوشیشو برداشت.

یک پیام ناشناس داشت:

«فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟»

لبخندش محو شد.

اون شب، سه دختر تو گروهشون چت میکردن

-چه‌یون کجاست؟

-شاید خوابهه

اما چه‌یون جواب نمیداد

صبح روز بعد، صندلیش خالی بود.

-خانم، چه‌یون نیومده؟

-فک کردم با شماست

سه دختر به هم نگا کردن...

بعد از مدرسه، مستقیم به خونه چه‌یون رفتن.

هیچکس درو باز نکرد...

یدفعه گوشی سوآه زنگ خورد.

یک عکس از چه‌یون بود؛ جایی تاریک.

زیر عکس فقط نوشت بود:

《دنبالش نگردید》

-سوآه... چه اتفاقی براش افتاده؟

سوآه به عکس خیره شد.

-باید پیداش کنیم

اما هیچکدام نمیدونستن...

این تازه شروع ماجراس...



ادامه در پارت ۲...
دیدگاه ها (۰)

P²سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.یورا با ترس ...

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

از اول میذارمممم

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

P⁴هاری هنوز به عکس خیره بود.سوآه پرسید: «هاری... چی رو یادت ...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط