{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهمان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کر

بهمان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

شهید#مهدی_باکری🕊🌹
دیدگاه ها (۱)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁶ویو میکا_____جیمین گوش...

به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده...

به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده...

خاطره ای قشنگ از سردار شهید مهدی باکریبه مان گفت « من تند تر...

خاطرات شهدا نماز جماعتگفت: من تندتر میرم،...

عبادتیکی از عوامل مهم موفقیت انسان که می تواند برای دیگران ا...

ده خاطره از #شهید_حاج_حسین_خرازی♡به مناسبت #سالروز_شهادت_حاج...

ده خاطره از #شهید_حاج_حسین_خرازی♡به مناسبت #سالروز_شهادت_حاج...

صبح روز کریسمس (عید پاک ارامنه) آقا فرمود: اگر خانه ی چند ار...

خاطره ای زيبا از رهبرى:صبح روز کریسمس (عید پاک ارامنه) آقا ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط