{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح شد با خوردن هاله ای از نور آفتاب سوزان از خواب پاشد امروز ...

...
‌صبح شد با خوردن هاله ای از نور آفتاب سوزان از خواب پاشد امروز یه حس عجیبی داشت نمیتونست درست توصیفش کنه براش عجیب بود حسی تلفیقی از امی به چیزی که نشدنی بود ولی انگار داشت شدنی می‌شد و حس آشنای قدیمی که نمیدونست برای چی یا کیه ولی باعث حال خوب امروزش شده بود رفت یه صبحونه ی نسبتا سنگین خورد چون نمیتونست به ناهار برسه چون رئیسش بهش گفته بود که امروز یه قرار داد جدیدی داری.
صبحونشو خورد رفت که لباس انتخواب کنه یه لباس سورمه ای پوشیده بود و یه کیف سفید کوچیک با یه کفش پاشنه بلند سفید پوشید و از عطر شیرین اما خنکش زد و سویچ ماشینش رو برداشت از خونه رفت به سمت محل کارش تو راه هوا کمی ابری بود و ماری به آسمون نگاه میکرد آسمون و تلفیقش با حس خوب امروزش باعث شد از دریای غمش کمی به سمت ساحل خوشبختی شنا کنه همینطور گذشت تا به محل کارش رسید محل کار بزرگی داشت چون کارشون تو کشورشون حرف اولو میزد حتی بیرون کشور هم طرفدارای زیادی داشتن وقتی ماری وارد شد همه بهش سلام کردن و بهش احترام گذاشتن چون بعد از رئیسش بالا ترین مقام رو داشت.
تو راه محل کارش بود که رئیسش بدو بدو به سمتش اومد و وقتی بهش رسید نفس نفس زد و به ماری سلام کرد و ماری هم متقابلا سلام کرد .
رئیس: امروز برات یه خبر خوب دارم ماری اگه بشنوی خیلی خوشحال میشی!!!.
ماری: رئیس خبرت چیه که اینقد خوشحالی اینو با اون چشای تیله ای تعجب وارش گفت که دنبال یه جواب می‌گشت.
رئیس: یکم تعریف کن شاید گفتم 😁.
ماری :رئیس خوشگلم ،بهترین رئیس تو ی این جهان هستی، دلت میاد قلب ماری کارمند وفا دارت رو بشکنی ها دلت میاد؟!🥺
اونوقت کسی نیست کاراتو به نحو احسنت انجام بده ها!!!!!!
از من گفتن بود😉.
رئیس: باشه باشه خرم کردی.😁
یادته گفتی دوست داری مدیر برنامه ی اون خواننده ی معروف تایلر بشی ها ؟؟؟.
ماری : آره یادمه
باتعجب اینو گفت.
رئیس: خب به خواستت رسیدی،امروز ایشون هماهنگ کردن برای درخواست همکاری یرای آلبوم جدید شون و مک تورو به عنوان مدیر برنامه ها و تهیه کنندش معرفی کردم .
حالا چی حالا هم بهترین رئیسمها؟؟!! .
ماری : داشت از خوشحالی بال در می‌آورد چون طرف دار دوآتشه ی اون خواننده بود با اینکه نمیشناختش ولی حس آشنایی بهش میداد و از اون مهم تر اسمش با اسم عشق گم شدش یکی بود و این یه دلیل خیلی مهکم برای ماری بود که بتونه با این خیال کمی خوش باشه شاید اینا همش از سر دلتنگیه وای همین چیز هاست که میتونه کمی توی رویای شیرین خوشبختی نفس بکشه .

(شاید نشه تو دنیای واقعی داشتش ولی خیالت که برای خودته!)

ماری هینی کشید و از رئیسش کلی تشکر کرد بابت رویایی که تونسته بود تو ی دنیای واقعی لمسش کنه ،ایندفعه با چشم های خودش تو واقعیت ببینش نه بلکه تو رویاهاش.
از رئیسش پرسید کارش کی شروع میشه گفت فردا ساعت ۷ عصر.
و...
دیدگاه ها (۴)

سلام این اولین رمانه منه امید وارم خوب بشه

سیزده بدر تون مبارک

قاتل گمشده. 3 Part

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط