خانه دلتنگِ غروبی خفه بود

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم!
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه

میم مثل مریم
دیدگاه ها (۴۱)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

خانه دل تنگ ِغروبی خفه بود!مثل ِ امروز که تنگ است دلم...پدرم...

خانه دلتنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چ...

خانه دل تنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چر...

.خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت...

خانه دل تنگ ِ غروبی خفه بودمثل ِ امروز که تنگ است دلمپدرم گف...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

سوغاتی...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

♥ ️خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط