{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مسجدی کنارمشروب فروشی قرارداشت وامام جماعت آن مسجددرخطبه

مسجدی کنارمشروب فروشی قرارداشت وامام جماعت آن مسجددرخطبه هایش هرروزدعا می کردخداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود.روزی زلزله آمدودیوارمسجدروی میخانه فروریخت.ومی خانه ویران شد.صاحب می خانه نزدامام جماعت رفت وگفت تودعا کردی می خانه من ویران شودپس بایدخسارتش رابدهی!
امام جماعت گفت مگردیوانه شدی!مگرمی شودبادعای من زلزله بیایدومیخانه ات خراب شود!پس به نزدقاضی رفتند.
قاضی باشنیدن ماجراگفت:درعجبم که صاحب میخانه به خدای توایمان دارد،ولی توکه امام جماعت هستی به خدای خودایمان نداری.
صادق هدایت
////////////////////~~~~~~~~~~````~~~~~~~~/////////////////////
دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش..
ترس در دل داشتیم از سایه ی آدمفروش!!
باید از امروز همرنگ جماعت بود پس...
گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!!
رنج ما بردیم و گنجش دست از ما بهتران...
«سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش»
ما که هم از «اسب» افتادیم و هم از «اصل مان»
روی زین بودیم و می مانیم زین پس زین به دوش!!
حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو....
پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!
سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس....
پس حلالت بادچوپان!
هرچه میدوشی بدوش
!!!...
دیدگاه ها (۳)

تقدیم به sogandgmi دوست عزیزم،که حرف ندارد:"☆♡~☆♡همیشه یک نف...

توف به ذات آدم نامرد و بی وفا.

تقدیم بدوستای عاشقمون.کپی آزاد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط