سناریو :جزر و مد/ tide
سناریو :جزر و مد/ tide
چند پارتی (کوتاه)
ـP:اول
------------------------------------------------------
یومه: موکااا *روی پنجه ی پاهاش میشینه و یکی از دستاش رو روی نمیکت میزاره و زیر نمیکت رو نگاه میکنه*.. نه اینجام نیست.. ایتسومی؟...
*به اطراف نگاه میکنه* عالی شد.. ایتسومی هم گم کردم
*از جاش بلند میشه*
_ یه محوطه ی بزرگ گرد که از اون بالا میشد محیط سبز پارک رو دید. نه خیلی شلوغ و نه خیلی خلوط بود_
*یومه شروع کرد به راه رفتن و اطراف نگاه میکرد*
یومه: ایتسومیی..*تلفنش رو از توی جیبش بیرون و اورد و به ایتسومی زنگ زد، همینطور که اطراف رو نگاه میکرد گوشی رو برد نزدیک گوشش *.. کجایی دختر_
دازای:*خم میشه و در گوش یومه * "چیزی گم کردی؟~"
یومه:*برای یه لحظه خشکش میزنه. سرشو یکم کج میکنه سمت عقب و از بالای شونش بهش نگاه میکنه.* "چیز نه کَس" *با لحن بدی گفت*
دازای: ‹توی ذهن: یادم نبود از اینکه بی خبر در گوشش حرف بزنی بدش میاد›... هوم، دنبال کی؟
یومه: ایتسومی و موکا..*برمیگرده سمتش و گوشیو میاره پایین* پاسخگو نیست..
دازای: موکا؟
یومه: گربش..
دازای: داری دنبال گربه میگردی؟.. ಠ_ಠ
یومه: گربه و صاحبش
دازای:*دستشو میبره توی جیب کتش و یه نگاه اجمالی به ادمای اطراف میندازه* خیلی خب.. *به یومه نگاه کردم و لبخند زد* کمکت میکنم.
موکا چه شکلیه؟
یومه: شبیه اون گربهِ که صداش میزدی سنسی، فقط چشماش سبزه یه زنگوله با چرم چری هم دور گردنشه
دازای:*یکم مکث میکنه و بعد سرتکون میده* باشه
یومه: من اون سمت میگردم..
دازای: هوم..*میره سمت مخالف*
یومه:*دوباره شروع میکنه به گشتن اطراف که صدای زنگوله میخوره به گوشش. میره سمت صدا که موکا پشت یه گلدون سفید نشسته بود و درحال تمیز کردن گوشاش بود* "پیدا کردم~" *دستشو میبره نزدیک موکا*..
موکا:*دستاشو میاره بالا و پنجه هاشو میزاره رو دست یومه به معنی اینکه بغلش کنه*
یومه:*موکا رو بغل میکنه * دخترر خوب~✨
دازای:*درحالی دستشو اورده بالا داد میزنه* یومهههه.. فک کنم صاحب گربه رو پیدا کردم
یومه: هوم..*میره پیش دازای*
دازای: اوناهاش..*با انگشت اشاره به ایتسومی اشاره میکنه*
-*رفتیم سمت ایتسومی*-
موکا:*از بغلم پرید پایین و رفت سمت ایتسومی*
ایتسومی:*صدای زنگوله ی موکا رو میشنوه و برمیگرده* هوم.. اینجایی دختر *خم میشه موکا رو بغل میکنه و مارو میبینه*
یومه: قرار بود دنبال موکا بگردی نه اینکه خودتم غیب شی..
ایتسومی: عااا
_* دازای و ایتسومی یه نگاه کوتاه و عجیب رد و بدل میکنن*_
ایتسومی:.. دکتر موکا بهم زنگ زد گفت باید موکا رو ببرم پیشش یه چکاپ باید بشه و واکسن بزنه.. خب بای بای *با موکا دور شد*
دازای:*دستاش تو جیبش بود و کنار یومه ایستاده بود*
یومه:.. کجا قراره منو ببری؟
دازای: هوم؟..
یومه: نگاه هاتون ضایع بود.. بهونش هم میتونست کاملا منطقی باشه اگه من یومه نبودم
_*به گوشی دازای پیامک میاد*_
دازای:*گوشیشو از توی جیبش در میاره و بهش نگاه میندازه *{ایتسومی: "یکی طلبم"}
*دازای یه لبخند میزنه و گوشیشو بر میگردونه توی جیبش *
دازای: خب✨.. کجا بریم؟
یومه:....... از من میپرسی؟.... عام
به هرحال نمیدونم
دازای:*چند ثانیه به یومه نگاه کرد و بعد چشماشو بست و تظاهر به فکر کردن کرد*
یومه: احساس حماقت میکنم..
دازای:*همونطور که چشماش بسته لبخند زد*.. خب فک کنم یجایی توی ذهنم داشته باشه *چشماشو باز میکنه و با گوشه ی چشم به یومه نگاه میکنه *..
یومه: هوم، بپرسم کجا یا-
دازای:دومی *دستاش تو جیبش بود و کاملا سمت یومه برگشته بود*
یومه:*لبخند * خیلی خب..
_توی راه_
* داشتن تو یه پیاده رو که دو طرفش درخت بود راه میرفتن*
یومه: میدونی.. میتونم خودم اونا رو نگه دارم...
*به کت و کیفش که دست دازای بود با نگاه اشاره کرد*
دازای: هوم.. میخوام خودم نگه دارمشون، اینجوری صمیمانه تر بنظر میاد✨
یومه: فک کنم از صمیمانه میگذره..
دازای:*پوزخند * ناراضیی؟
یومه:.... نه *نگاهشو جلوش انداخت*
دازای: هوم✨✨
یومه: چقد مونده برسیم؟
دازای: خسته شدی؟
یومه: نه، سواله
دازای: زیاد نیست
یومه: هوم *سرتکون داد*
ــ .... ـ
دازای: بفرما*جلوی پله ها ایستاد *
یومه: عاا.. دارم فک میکنم به کجا میرسه * از پله ها میره پایین*
*پله ها زیاد نبود و میرسید به یه سکو که میشد از اونجا ساحلُ دید*
یومه: واو.... ✨قشنگه..*صدای گربه میشنوه*
*یه خونه ی کوچولوی چوبی اونجا بود که ازش دوتا گربه امده بودن بیرون*
یومه: عهررر گربههه✨✨ *یکی از گربه ها رو بغل کرد* نانااااا، چقد نازه
گربه میدوستم o(╥﹏╥) ✨
دازای: میدونم *لبخند زد و کت و کیفو روی نیمکت سنگی اونجا گذاشت*
(کصکشی اگه تا اینجا خوندی یه نظر ندی✨)
چند پارتی (کوتاه)
ـP:اول
------------------------------------------------------
یومه: موکااا *روی پنجه ی پاهاش میشینه و یکی از دستاش رو روی نمیکت میزاره و زیر نمیکت رو نگاه میکنه*.. نه اینجام نیست.. ایتسومی؟...
*به اطراف نگاه میکنه* عالی شد.. ایتسومی هم گم کردم
*از جاش بلند میشه*
_ یه محوطه ی بزرگ گرد که از اون بالا میشد محیط سبز پارک رو دید. نه خیلی شلوغ و نه خیلی خلوط بود_
*یومه شروع کرد به راه رفتن و اطراف نگاه میکرد*
یومه: ایتسومیی..*تلفنش رو از توی جیبش بیرون و اورد و به ایتسومی زنگ زد، همینطور که اطراف رو نگاه میکرد گوشی رو برد نزدیک گوشش *.. کجایی دختر_
دازای:*خم میشه و در گوش یومه * "چیزی گم کردی؟~"
یومه:*برای یه لحظه خشکش میزنه. سرشو یکم کج میکنه سمت عقب و از بالای شونش بهش نگاه میکنه.* "چیز نه کَس" *با لحن بدی گفت*
دازای: ‹توی ذهن: یادم نبود از اینکه بی خبر در گوشش حرف بزنی بدش میاد›... هوم، دنبال کی؟
یومه: ایتسومی و موکا..*برمیگرده سمتش و گوشیو میاره پایین* پاسخگو نیست..
دازای: موکا؟
یومه: گربش..
دازای: داری دنبال گربه میگردی؟.. ಠ_ಠ
یومه: گربه و صاحبش
دازای:*دستشو میبره توی جیب کتش و یه نگاه اجمالی به ادمای اطراف میندازه* خیلی خب.. *به یومه نگاه کردم و لبخند زد* کمکت میکنم.
موکا چه شکلیه؟
یومه: شبیه اون گربهِ که صداش میزدی سنسی، فقط چشماش سبزه یه زنگوله با چرم چری هم دور گردنشه
دازای:*یکم مکث میکنه و بعد سرتکون میده* باشه
یومه: من اون سمت میگردم..
دازای: هوم..*میره سمت مخالف*
یومه:*دوباره شروع میکنه به گشتن اطراف که صدای زنگوله میخوره به گوشش. میره سمت صدا که موکا پشت یه گلدون سفید نشسته بود و درحال تمیز کردن گوشاش بود* "پیدا کردم~" *دستشو میبره نزدیک موکا*..
موکا:*دستاشو میاره بالا و پنجه هاشو میزاره رو دست یومه به معنی اینکه بغلش کنه*
یومه:*موکا رو بغل میکنه * دخترر خوب~✨
دازای:*درحالی دستشو اورده بالا داد میزنه* یومهههه.. فک کنم صاحب گربه رو پیدا کردم
یومه: هوم..*میره پیش دازای*
دازای: اوناهاش..*با انگشت اشاره به ایتسومی اشاره میکنه*
-*رفتیم سمت ایتسومی*-
موکا:*از بغلم پرید پایین و رفت سمت ایتسومی*
ایتسومی:*صدای زنگوله ی موکا رو میشنوه و برمیگرده* هوم.. اینجایی دختر *خم میشه موکا رو بغل میکنه و مارو میبینه*
یومه: قرار بود دنبال موکا بگردی نه اینکه خودتم غیب شی..
ایتسومی: عااا
_* دازای و ایتسومی یه نگاه کوتاه و عجیب رد و بدل میکنن*_
ایتسومی:.. دکتر موکا بهم زنگ زد گفت باید موکا رو ببرم پیشش یه چکاپ باید بشه و واکسن بزنه.. خب بای بای *با موکا دور شد*
دازای:*دستاش تو جیبش بود و کنار یومه ایستاده بود*
یومه:.. کجا قراره منو ببری؟
دازای: هوم؟..
یومه: نگاه هاتون ضایع بود.. بهونش هم میتونست کاملا منطقی باشه اگه من یومه نبودم
_*به گوشی دازای پیامک میاد*_
دازای:*گوشیشو از توی جیبش در میاره و بهش نگاه میندازه *{ایتسومی: "یکی طلبم"}
*دازای یه لبخند میزنه و گوشیشو بر میگردونه توی جیبش *
دازای: خب✨.. کجا بریم؟
یومه:....... از من میپرسی؟.... عام
به هرحال نمیدونم
دازای:*چند ثانیه به یومه نگاه کرد و بعد چشماشو بست و تظاهر به فکر کردن کرد*
یومه: احساس حماقت میکنم..
دازای:*همونطور که چشماش بسته لبخند زد*.. خب فک کنم یجایی توی ذهنم داشته باشه *چشماشو باز میکنه و با گوشه ی چشم به یومه نگاه میکنه *..
یومه: هوم، بپرسم کجا یا-
دازای:دومی *دستاش تو جیبش بود و کاملا سمت یومه برگشته بود*
یومه:*لبخند * خیلی خب..
_توی راه_
* داشتن تو یه پیاده رو که دو طرفش درخت بود راه میرفتن*
یومه: میدونی.. میتونم خودم اونا رو نگه دارم...
*به کت و کیفش که دست دازای بود با نگاه اشاره کرد*
دازای: هوم.. میخوام خودم نگه دارمشون، اینجوری صمیمانه تر بنظر میاد✨
یومه: فک کنم از صمیمانه میگذره..
دازای:*پوزخند * ناراضیی؟
یومه:.... نه *نگاهشو جلوش انداخت*
دازای: هوم✨✨
یومه: چقد مونده برسیم؟
دازای: خسته شدی؟
یومه: نه، سواله
دازای: زیاد نیست
یومه: هوم *سرتکون داد*
ــ .... ـ
دازای: بفرما*جلوی پله ها ایستاد *
یومه: عاا.. دارم فک میکنم به کجا میرسه * از پله ها میره پایین*
*پله ها زیاد نبود و میرسید به یه سکو که میشد از اونجا ساحلُ دید*
یومه: واو.... ✨قشنگه..*صدای گربه میشنوه*
*یه خونه ی کوچولوی چوبی اونجا بود که ازش دوتا گربه امده بودن بیرون*
یومه: عهررر گربههه✨✨ *یکی از گربه ها رو بغل کرد* نانااااا، چقد نازه
گربه میدوستم o(╥﹏╥) ✨
دازای: میدونم *لبخند زد و کت و کیفو روی نیمکت سنگی اونجا گذاشت*
(کصکشی اگه تا اینجا خوندی یه نظر ندی✨)
- ۱.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط