{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

منتظر هستم بیایی تا که بیدارم کنی

منتظر هستم بیایی تا که بیدارم کنی

با طلوعت عشق من پیوسته تب دارم کنی

دست و بازویت عزیزم تکیه گاهم می شود
تا در آغوشت مرا مستانه دلدارم کنی

باز کن آن پلک زیبا آن دو چشم مست را
آن بساط ناز را تا که خریدارم کنی

با نگاهی دلبرانه دل زدستت می برم
گاه بیمارت شوم گاهی پرستارم کنی

چای من در انتظار قند شیرین لبت

تا بیایی و مرا با بوسه بیدارم کنی
دیدگاه ها (۳)

تا عشق در اندیشه ی ما خانه بسازدبا عقل بگو با دل دیوانه بساز...

نوبر است این چشم ها؟.... حیف است خوابش می کنیتا به کی؟.... ق...

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزدعشق این بار به دیوانه شدن م...

خوش به حال انکه قلبش مال توستحال و روزش هر نفس احوال توستخوش...

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط