{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۹:پایان دفتر زندگی

پارت ۵۹:پایان دفتر زندگی
(سولار)
فرودگاه شلوغ بود. ولی نه برای منی که بهترین دوستم رو داشتم بدرقه میکردم.
وقتی شنیدم کوک تصمیم گرفته خود واقعی اش رو پیدا کنه اول عصبانی شدم، خواستم منصرفش کنم ولی بعد، به این فکر افتادم که اون چه زندگی داشته. نظرم عوض شد و هرطور که شده تصمیم گرفتم تا با نهایت خوشحالی بدرقه اش کنم.
اون قبل از دلین که بهترین دوستمه پیش من بود. از همون روزی که تقاص خوشحالی زندگی من رو در بر گرفت، این کوک بود که همیشه همراه مون بود. واقعا برام دردناک بود رهاش کنم، هرچند من قبلا این کار رو کردم.
ولی اون یه اجبار بود و این، یه خواسته ی قلبی.
کوک تصمیم گرفت آینده شو پیدا کنه. چیزی که واقعا میخواد باشه.
جیمین و دلین به زودی ازدواج میکردن.
وراثت تمام ثروت های خاندان چوی، به خواست من به یوجین میرسه. چون میدونم که از پسش برمیاد.
مادرم و زن عمو لارا هم قراره سفر های زیادی در کنار هم داشته باشن.
بابا تصمیم گرفته عضو یه باشگاه ورزشی گلف بشه تا مبادا بابت بالا رفتن سنش ضعیف بشه. بهم گفته میخواد مثل دخترش قوی باشه. بهم گفته دیگه نمیخواد اون کیم مینهوی سابق باشه! و این خیلی من رو خوشحال میکنه.
سونگ آه با رضایت من، قراره وارد مدرسه ی سلطنتی بشه.
و در نهایت من عاشق تهیونگ بودم.
~~~~~~~~~~
برای آخرین بار کوک رو بغل کردم.
"مراقب خودت باش"
دستی به بینی قرمزم کشید. اونقدری که الان اشک ریخته بودم شاید، تو کل عمرم نریخته بودم!
"توهم همینطور خانوم کوچولو"
مکثی کرد و کنار گوشم گفت.
"مراقب سونگ آه... و اون پسری که دیوونه وار دوست داره هم باش"
لبخند شیرینی زدم و در آخر، با تکون دادن دستم از داخل فرودگاه برای جونگ کوکی که حالا داخل هواپیما بود، رسم خداحافظی رو به جا آوردم.
زندگی به من خیلی چیزها رو یاد داد. من مدام درحال یادگیری بودم، اما حالا فکر میکنم وقتش رسیده که کمی کنار عزیزانم باشم، قدر تمام لحظاتم رو بدونم و بابت شون سپاس گزار باشم.
توی این چندسال زندگیم، یاد گرفتم تقاص خوشحالی هرگز انسان ها رو رها نمیکنه. مثل طنابی به دورشون میپیچه تا اونها رو از پا دربیاره. ولی من یاد گرفته بودم، و حالا هیچ خبری از شکست نبود.
این من بودم که حالا آماده ی جنگ بود، هرچند که جنگ از خیلی وقت پیش شروع شده بود و با این حال، من قرار نبود دست بکشم.
این تازه شروع بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۸:انتهای جاده(جونگ کوک)نگاه خیره ام رو به جاده های نور...

پارت ۵۷:همدم غم های بی پایان(تهیونگ)سولار رو بیشتر به آغوشم ...

پارت ۵۳:تقاص خوشحالی(سولار)شکه بودم. نمیدونستم چی باید بگم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط