{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤❤ ❤❤

❤❤ ❤❤
بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود
زده‌ام زیر غزل، حال و هوایم ابریست
هیچ‌کس مانع این بغض نباید بشود
بی گلایه به در خانه‌تان آمده‌ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟
تُف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود
ناگهان آمد و زد، آمد و کشت، آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود -
تیشه برداشته‌ام ریشه‌ی خود را بزنم
شاید افسانه‌ی من نیز زبان‌زد بشود
باز هم تیغ و رگ و ... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود ...




دیدگاه ها (۱)

زن ها گـاهی تمامی ِ دنیایشان رامیان ِ چاردیـواری ِ آغوش یک م...

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیستمحرمی چون تو هنوزم به چنین...

ای دل کوچـک مـنغـصه نخـورتو خـدایی داریکه بزرگ است…بزرگ…و به...

من روز خویش رابا آفتاب روی تو ،کز شرق خیال دمیده است ،آغاز م...

کنترل پارت پنج

ادامه ی داستان

چپتر پنجمانتقال به طبقه بالا، یعنی ورود به «منطقه ممنوعه». ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط