دستت را از روی چشمانم بردارقائم باشک تمام شده است من در ش
دستت را از روی چشمانم بردارقائم باشک تمام شده است من در شهر تنهایی هایم قائم شده ام پیدایم نمیکنی خیلی از تو دور شده ام خیلی وقت است که به حال خودم رها شده ام کسی سراغی از من نمیگیرد کسی بودنم برایش مهم نیست کسی اغوش گرمی به رویم باز نمیکند میخواهی بدانی چرا؟ چون فکر میکنند دیوانه شده ام. اما حق دارند من انقدر با خیالت راه میروم انقدر با خیالت حرف میزنم انقدر باتو میخندم
انقدر ناخداگاه گریه میکنم که انها میفهمند حضور هیچکس جزتورا احساس نمیکنم تنهایم میگذارند و میروند ومیگویند جاربزن این عشق را در شهر تنهایی کسی صدایت را نمیشنود حتی همان عشق خیالی...❤❤❤❤❤
انقدر ناخداگاه گریه میکنم که انها میفهمند حضور هیچکس جزتورا احساس نمیکنم تنهایم میگذارند و میروند ومیگویند جاربزن این عشق را در شهر تنهایی کسی صدایت را نمیشنود حتی همان عشق خیالی...❤❤❤❤❤
- ۷۱۱
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط