{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غزلی به پیشواز بهار،پیشکش به همه ی جان هایی که در سرمای ب

غزلی به پیشواز بهار،پیشکش به همه ی جان هایی که در سرمای بی پایان گیتی، بهار را باور دارند:


" چند گامی مانده تا قصر بهار
دل درونِ سینه کی گیرد قرار؟

می رسد نوروز، آرام و خموش
می رمد بومِ زمستان بی مهار

چشمه می گرید ز شوقِ رهروی
سبزه می رقصد ز دیدار نگار

شامگاهان می خزد در لانه اش
مرغکِ خورشید، از ترس شکار

بامدادان باز می خیزد ز جا
می زند فریادِ بیداری و کار

آسمان هر دم بگیرد رنگِ نو
دشت و جنگل، تشنه و درانتظار

آی آدم! بشکن این یخ های کین
باز کن در را، فروافکن حصار

آی آدم! شستشو کن جان و تن
جامه نو کنُ، پاک از گرد وغبار٠"
دیدگاه ها (۱)

مادر بزرگ آخر همه تلفن هایش میگفت : کاری نداشتم که ! زنگ زده...

بی زحمت دست به دست کنین برسه به دست اختر، بنده خدا اصغر سر ک...

پروردگاراامروز صبح دلم که برایت تنگ می شودبا آنکه می دانم هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط