you and me
you and me
p23
که ناگهان صدایه اشنایی به گوشش رسید جلویه دره همون اتاق ایستاده بودو به آهنگ خوندنه ا/ت گوش میداد ناراحتی و غم توی صداش احساس میشد به راحتی تهیونگ از اهنگ خوندنش لذت میبرد و همینطور گوش میداد اونقدری محوه خودنه ا/ت شده بود که حتی نمیدونست کی اهنگ تموم شده تهیونگ واقعا عاشقش شده بود یک لحظه با خودش فکر کرد که تمامه نقشه هاشو کنار بزاره بعد پشیمون شد.
به خودش اومدو سمته رفیقاش رفت.
ا/ت بعده ۲ساعت تفریح از اتاق اومد بیرون
تهیونگ با دوستاش میزی که روبه رویه اتاق بود رو گرفته بودن.
بدونه هیچ خرفی نگاه دو چشمه قهوه ای رنگه جلوش میکرد بدونه شنیدنه صدای اضافی دورش فقط یه صدای توی مغزش پلی میشد که"عاشقتم"
واقعا این پسر چی نداشت که عاشقش نشه توی چند بار ملاقاتی که کردن؟
واقعا خدا و فرشتگانه بهشت اینطوری خواستن؟که اینطوری عاشقه هم بشن؟
عجیبه.
باید سختی کشید تا بدست اورد.
روشو کرد اونور و با دوستاش رفت بیرون تا لحظه ی اخر تهیونگ نگاهش میکرد همینکه ا/ت میرفت قلبه تهیونگ هم همراهش میرفت.
ساعت ۲نصفه شب بود.
تلفن اقای کانگ زنگ خورد نگاهی به صفحه کرد که اسمه "taehyung kim"روی صفحه نمایان شده بود.
جواب داد.
ته:سلام اقای کانگ
ک:سلام کیم امیدوارم خبره خوبی برام داشته باشی.
ت:زنگ زدم بگم منصرف شدم نمیخوام ادامه بدم.
ک:ینی چی تو اینهمه پول از من گرفتی.
ت:نمیتونم بخواطره یه کینه ی مسخره ای که از پدرش دارید ابروی اون دخترش رو ببرم.
ک:از اون اولم بدرده این کار نمیخوردی نکنه توهم مثله قبلیا عاشقش شدی؟
ته سکوت کرد.
توی مغزش پلی میشد"مثله قبلیا فاشق شدی؟"
باورش نمیشد عاشقش بشه.
اخخ اون چی داشت که همه جذبش میشدن ینی چی که هر موقع نزدیکش میشه قلبش تند تند میزنه.
گوشیو قطع کرد.
حالش از اینکه دوباره عاشق بشه بهم میخورد اما شده بود.
(ویو خونه ا/ت)
فردای اون روز*
همه سره میزه ناهار بودن.
ا/ت همیشه هر چیزی بود به خوانوادش میگفت حتا چیزای شخصی اما برای این واقعا دودل بود.
ا/ت:پدر
پ:بله؟
ا:یه اتفاقی افتاده میخواستم بهت بگم.
پ:چیشده؟
ا/از اون روزی که رفتم توی شرکت کار کردم برای برنده لویی همه چی عوض شده
پ:چی مثلا؟
مثلا اینکه چند روزه پیش رئیسه شرکتمون اقای کیم بهم گفته دوسم داره.
پ:سرفه.چیی؟اون ادمه مغروریه.
ا:میدونم پدر اما منم یه جورایی ازش خوشم میاد.
پ:من حرفی ندارم.
ا/ت سکوت کرد.
ویو چند ساعت بعد...
لایک یادت نره❤
بابته اشتباه تایپی معذرت.
p23
که ناگهان صدایه اشنایی به گوشش رسید جلویه دره همون اتاق ایستاده بودو به آهنگ خوندنه ا/ت گوش میداد ناراحتی و غم توی صداش احساس میشد به راحتی تهیونگ از اهنگ خوندنش لذت میبرد و همینطور گوش میداد اونقدری محوه خودنه ا/ت شده بود که حتی نمیدونست کی اهنگ تموم شده تهیونگ واقعا عاشقش شده بود یک لحظه با خودش فکر کرد که تمامه نقشه هاشو کنار بزاره بعد پشیمون شد.
به خودش اومدو سمته رفیقاش رفت.
ا/ت بعده ۲ساعت تفریح از اتاق اومد بیرون
تهیونگ با دوستاش میزی که روبه رویه اتاق بود رو گرفته بودن.
بدونه هیچ خرفی نگاه دو چشمه قهوه ای رنگه جلوش میکرد بدونه شنیدنه صدای اضافی دورش فقط یه صدای توی مغزش پلی میشد که"عاشقتم"
واقعا این پسر چی نداشت که عاشقش نشه توی چند بار ملاقاتی که کردن؟
واقعا خدا و فرشتگانه بهشت اینطوری خواستن؟که اینطوری عاشقه هم بشن؟
عجیبه.
باید سختی کشید تا بدست اورد.
روشو کرد اونور و با دوستاش رفت بیرون تا لحظه ی اخر تهیونگ نگاهش میکرد همینکه ا/ت میرفت قلبه تهیونگ هم همراهش میرفت.
ساعت ۲نصفه شب بود.
تلفن اقای کانگ زنگ خورد نگاهی به صفحه کرد که اسمه "taehyung kim"روی صفحه نمایان شده بود.
جواب داد.
ته:سلام اقای کانگ
ک:سلام کیم امیدوارم خبره خوبی برام داشته باشی.
ت:زنگ زدم بگم منصرف شدم نمیخوام ادامه بدم.
ک:ینی چی تو اینهمه پول از من گرفتی.
ت:نمیتونم بخواطره یه کینه ی مسخره ای که از پدرش دارید ابروی اون دخترش رو ببرم.
ک:از اون اولم بدرده این کار نمیخوردی نکنه توهم مثله قبلیا عاشقش شدی؟
ته سکوت کرد.
توی مغزش پلی میشد"مثله قبلیا فاشق شدی؟"
باورش نمیشد عاشقش بشه.
اخخ اون چی داشت که همه جذبش میشدن ینی چی که هر موقع نزدیکش میشه قلبش تند تند میزنه.
گوشیو قطع کرد.
حالش از اینکه دوباره عاشق بشه بهم میخورد اما شده بود.
(ویو خونه ا/ت)
فردای اون روز*
همه سره میزه ناهار بودن.
ا/ت همیشه هر چیزی بود به خوانوادش میگفت حتا چیزای شخصی اما برای این واقعا دودل بود.
ا/ت:پدر
پ:بله؟
ا:یه اتفاقی افتاده میخواستم بهت بگم.
پ:چیشده؟
ا/از اون روزی که رفتم توی شرکت کار کردم برای برنده لویی همه چی عوض شده
پ:چی مثلا؟
مثلا اینکه چند روزه پیش رئیسه شرکتمون اقای کیم بهم گفته دوسم داره.
پ:سرفه.چیی؟اون ادمه مغروریه.
ا:میدونم پدر اما منم یه جورایی ازش خوشم میاد.
پ:من حرفی ندارم.
ا/ت سکوت کرد.
ویو چند ساعت بعد...
لایک یادت نره❤
بابته اشتباه تایپی معذرت.
- ۱۰۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط