ساکت بودیم، خیلی ساکت. آروم تر از همیشه.حس میکردم حتی نفس
ساکت بودیم، خیلی ساکت. آروم تر از همیشه.حس میکردم حتی نفس کشیدنش هم مثل همیشه نیست.به یه نقطه خیره شده بود که اصن معلوم نبود کجاست،یعنی به چی فک میکرد؟
یهو سکوت رو شکست، فک کردم احتمالا فکرای تو ذهنش اذیتش میکنن، همیشه همینطوره هروقت یهو ساکت میشه یچزیش هست، ولی آدمی نیست که بخواد حرف بزنه..قرار نیست درست بشه
گفت: یه سوال؟» با خودم فک کردم احتمالا میخواد مسخره بازی در بیاره ، یا مثل همیشه یه جوک مسخره بگه و از شدت بی مزه گیش بخندیم،ولی ...
وقتی گفتم «چیه؟» یه برق خاصی تو چشاش ظاهر شد.
گفت«بنظرت کدوم ترسناک تره؟ اینکه غرقت کنن یا خودت خودتو غرق کنی؟» از سوالش جا خوردم،اصلا انتظار این یکی رو نداشتم، گفتم:«اخه این چه سوالیه میپرسی ؟» گفت«جوابمو بده » لحنش مثل همیشه بود، تخس و لوس و یه دنده. اصلا نمیفهمم چطور آدم رو وارد به گوش کردن حرفاش میکنه، گفتم «امم..شاید خودتو غرق کنی بد تره، آخه ترسناکه..»
از جوابم تعجب کرد، معلوم بود انتظار جوابمو نداشت،گفت«چلی من مخالفم، از نظرم حس خوبی داره و ترسناک نیست، چشماتو ببند..تصور کن که وقتی میپری توی آب، اولش فقط یه شوک سرده..یه لحظه نفست میگیره و بعد کل وجودت یخ میزنه.ریه هات میسوزن و انگار آب میخواد جای هوارو به زور بگیره..دست هات ناخواسته بالا میرن..تقلا میکنی زنده بمونی ولی مگه خودت نبودی که میخواستی بمیری؟
+وقتی داشت تعریف میکرد یه لبخند عجیب رو لباش بود ، یه برق خاموش رو چشماش بود و ازش میترسیدم ادامه داد«اب سنگینه و تو بی وزن، سرد و بی رحمه...بعدش صداها گنگ میشن،تبدیل میشن به یه زمزمه توی گوش و بعد کلا محو میشن.تنها چیزی که میشنوی صدای سکوته. میخوای فریاد بزنی، خودتو نجات بدیولی فقط آب میره تو گلوت و گلوت هم میسوزه..حباب ها از دهنت در میان
+«داشتم فک میکردم این رسما دیوونس»
«گوشکن. یه لحظه میخوای برسی به بالا ولی بدنت خسته است و هیچ تلاشی نمیکنه و مثل یه وزنه تو رو پایین میکشه. ترست کم کم خودشو نشون میده ولی بعد از بین میره. به بالا نگاه میکنی.. به همون روزنه باریک که از ناکجاآباد اومده و تا عمق آب رفته.حس آرامش به سراغت میاد..همه چیز کند میشه و بعد خودمو به دست آب میسپری. همه چیز یه جور دیگه است،نور،صدا،افکارت و حتی خودت. خودت رو از دور میبینی که دیگه نمیجنگی، دیگه تقلا نمیکنی. ضربان قلبت آروم میشه و یدونه حباب..آخرین چیزی که به یادگار میذاری همینه. توی آغوش سرد آب رها میشی و به خواب میری»
+وقتی حرفاش تموم شد زد زیر خنده گفتم:«اشغال فوبیای آب پیدا کردم آخه این حرفا از کجا به ذهنت میرسه؟ چرا به اینا فک میکنی؟ چی تو مغزته؟» شونه شو بالا انداخت وبعد رفت و من موندم و سوالای بدون جوابم و سکوت..
یهو سکوت رو شکست، فک کردم احتمالا فکرای تو ذهنش اذیتش میکنن، همیشه همینطوره هروقت یهو ساکت میشه یچزیش هست، ولی آدمی نیست که بخواد حرف بزنه..قرار نیست درست بشه
گفت: یه سوال؟» با خودم فک کردم احتمالا میخواد مسخره بازی در بیاره ، یا مثل همیشه یه جوک مسخره بگه و از شدت بی مزه گیش بخندیم،ولی ...
وقتی گفتم «چیه؟» یه برق خاصی تو چشاش ظاهر شد.
گفت«بنظرت کدوم ترسناک تره؟ اینکه غرقت کنن یا خودت خودتو غرق کنی؟» از سوالش جا خوردم،اصلا انتظار این یکی رو نداشتم، گفتم:«اخه این چه سوالیه میپرسی ؟» گفت«جوابمو بده » لحنش مثل همیشه بود، تخس و لوس و یه دنده. اصلا نمیفهمم چطور آدم رو وارد به گوش کردن حرفاش میکنه، گفتم «امم..شاید خودتو غرق کنی بد تره، آخه ترسناکه..»
از جوابم تعجب کرد، معلوم بود انتظار جوابمو نداشت،گفت«چلی من مخالفم، از نظرم حس خوبی داره و ترسناک نیست، چشماتو ببند..تصور کن که وقتی میپری توی آب، اولش فقط یه شوک سرده..یه لحظه نفست میگیره و بعد کل وجودت یخ میزنه.ریه هات میسوزن و انگار آب میخواد جای هوارو به زور بگیره..دست هات ناخواسته بالا میرن..تقلا میکنی زنده بمونی ولی مگه خودت نبودی که میخواستی بمیری؟
+وقتی داشت تعریف میکرد یه لبخند عجیب رو لباش بود ، یه برق خاموش رو چشماش بود و ازش میترسیدم ادامه داد«اب سنگینه و تو بی وزن، سرد و بی رحمه...بعدش صداها گنگ میشن،تبدیل میشن به یه زمزمه توی گوش و بعد کلا محو میشن.تنها چیزی که میشنوی صدای سکوته. میخوای فریاد بزنی، خودتو نجات بدیولی فقط آب میره تو گلوت و گلوت هم میسوزه..حباب ها از دهنت در میان
+«داشتم فک میکردم این رسما دیوونس»
«گوشکن. یه لحظه میخوای برسی به بالا ولی بدنت خسته است و هیچ تلاشی نمیکنه و مثل یه وزنه تو رو پایین میکشه. ترست کم کم خودشو نشون میده ولی بعد از بین میره. به بالا نگاه میکنی.. به همون روزنه باریک که از ناکجاآباد اومده و تا عمق آب رفته.حس آرامش به سراغت میاد..همه چیز کند میشه و بعد خودمو به دست آب میسپری. همه چیز یه جور دیگه است،نور،صدا،افکارت و حتی خودت. خودت رو از دور میبینی که دیگه نمیجنگی، دیگه تقلا نمیکنی. ضربان قلبت آروم میشه و یدونه حباب..آخرین چیزی که به یادگار میذاری همینه. توی آغوش سرد آب رها میشی و به خواب میری»
+وقتی حرفاش تموم شد زد زیر خنده گفتم:«اشغال فوبیای آب پیدا کردم آخه این حرفا از کجا به ذهنت میرسه؟ چرا به اینا فک میکنی؟ چی تو مغزته؟» شونه شو بالا انداخت وبعد رفت و من موندم و سوالای بدون جوابم و سکوت..
- ۲۳.۳k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط