حکایتقدیمی
#حکایت_قدیمی
پادشاهی که به هوش خود بسیار میبالید، شنید در شهر مردی هست که با یک جمله، هم مردم را میخنداند و هم وزیران را ساکت میکند. گفت:
«این ملانصرالدین را بیاورید. ببینم چقدر عقل دارد.»
ملا با خونسردی وارد شد، تعظیمی کرد و همانطور ایستاد؛ نه آنقدر خم که چاپلوس به نظر برسد، نه آنقدر راست که گستاخ.
پادشاه گفت:
— ملا، میگویند تو دانایی. بگو ببینم بزرگترین هنر یک پادشاه چیست؟
ملا گفت:
— قربان، بزرگترین هنر این است که وقتی اشتباه میکند، کسی جرئت داشته باشد بگوید «اشتباه کردی».
دربار یکصدا ساکت شد. پادشاه ابرو درهم کشید:
— یعنی من اشتباه میکنم؟
ملا گفت:
— اگر نکنید که انسان نیستید. اگر بپذیرید، پادشاهید.
پادشاه گفت:
— فرض کن اشتباه کردم. چه باید بکنم؟
ملا پاسخ داد:
— اول، گردن نگیر که تقصیر وزیران است. دوم، آنقدر توضیح نده که مردم اصل ماجرا را فراموش کنند. سوم، جبران کن؛ بیسر و صدا.
پادشاه لبخندی زد:
— تو خودت اگر پادشاه بودی، چه میکردی؟
ملا گفت:
— اول دستور میدادم آیینههای قصر را بزرگتر کنند.
پادشاه خندید:
— برای چه؟
ملا گفت:
— چون هرچه تخت بالاتر میرود، آدم خودش را کمتر میبیند. آیینه لازم است که فراموش نکند هنوز همان آدم دیروز است، فقط صندلیاش عوض شده.
وزیر اعظم که کمی دلخور شده بود گفت:
— قربان، این مرد زباندراز است.
ملا فوری گفت:
— زبان من دراز نیست، فاصلهی گوشها کوتاه است!
چند نفر خندهشان گرفت. پادشاه هم خندید، اما پرسید:
— ملا، بگو ببینم فرق حاکم دانا و نادان چیست؟
ملا لحظهای فکر کرد و گفت:
— حاکم دانا وقتی مردم آه میکشند، گوشش درد میگیرد. حاکم نادان وقتی مردم آه میکشند، فقط میپرسد «صدا از کجا آمد؟»
پادشاه گفت:
— اگر روزی مردم از من ناراضی شدند، چه کنم؟
ملا گفت:
— قبل از اینکه صدا بلند شود، علت را پیدا کنید. دود همیشه قبل از آتش دیده میشود؛ مگر اینکه آدم چشمهایش را ببندد.
پادشاه که حالا کنجکاوتر شده بود، پرسید:
— و تو ملا، چرا همیشه طنز میگویی؟ چرا مستقیم حرفت را نمیزنی؟
ملا تبسمی کرد:
— قربان، حقیقت مثل تیغ است؛ اگر ناگهانی بکشی، خون میآورد. من آن را در پارچهی خنده میپیچم تا هم بُرّنده باشد، هم کسی زخمی نشود.
پادشاه مدتی سکوت کرد. بعد گفت:
— اگر بخواهم مردم دوستم داشته باشند، چه کنم؟
ملا گفت:
— کاری کنید که وقتی نامتان را میشنوند، یاد آسایششان بیفتند، نه یاد ترسشان.
پادشاه آهی کشید و گفت:
— سخت است.
ملا پاسخ داد:
— بله قربان، تاج سبک است؛ سنگینیاش از فکر است، نه از طلا.
پادشاه دستور داد به ملا کیسهای سکه بدهند.
ملا کیسه را گرفت، تکان داد و گفت:
— قربان، این صدا را میشنوید؟
پادشاه گفت:
— صدای سکههاست.
ملا گفت:
— بله. پول همیشه صدا دارد. اما رضایت مردم بیصداست؛ فقط وقتی نباشد، غوغا میکند.
و با همان خونسردی از قصر بیرون رفت،
و پادشاه برای نخستین بار فهمید که گاهی خنده، جدیترین سخن دنیاست.
💯
پادشاهی که به هوش خود بسیار میبالید، شنید در شهر مردی هست که با یک جمله، هم مردم را میخنداند و هم وزیران را ساکت میکند. گفت:
«این ملانصرالدین را بیاورید. ببینم چقدر عقل دارد.»
ملا با خونسردی وارد شد، تعظیمی کرد و همانطور ایستاد؛ نه آنقدر خم که چاپلوس به نظر برسد، نه آنقدر راست که گستاخ.
پادشاه گفت:
— ملا، میگویند تو دانایی. بگو ببینم بزرگترین هنر یک پادشاه چیست؟
ملا گفت:
— قربان، بزرگترین هنر این است که وقتی اشتباه میکند، کسی جرئت داشته باشد بگوید «اشتباه کردی».
دربار یکصدا ساکت شد. پادشاه ابرو درهم کشید:
— یعنی من اشتباه میکنم؟
ملا گفت:
— اگر نکنید که انسان نیستید. اگر بپذیرید، پادشاهید.
پادشاه گفت:
— فرض کن اشتباه کردم. چه باید بکنم؟
ملا پاسخ داد:
— اول، گردن نگیر که تقصیر وزیران است. دوم، آنقدر توضیح نده که مردم اصل ماجرا را فراموش کنند. سوم، جبران کن؛ بیسر و صدا.
پادشاه لبخندی زد:
— تو خودت اگر پادشاه بودی، چه میکردی؟
ملا گفت:
— اول دستور میدادم آیینههای قصر را بزرگتر کنند.
پادشاه خندید:
— برای چه؟
ملا گفت:
— چون هرچه تخت بالاتر میرود، آدم خودش را کمتر میبیند. آیینه لازم است که فراموش نکند هنوز همان آدم دیروز است، فقط صندلیاش عوض شده.
وزیر اعظم که کمی دلخور شده بود گفت:
— قربان، این مرد زباندراز است.
ملا فوری گفت:
— زبان من دراز نیست، فاصلهی گوشها کوتاه است!
چند نفر خندهشان گرفت. پادشاه هم خندید، اما پرسید:
— ملا، بگو ببینم فرق حاکم دانا و نادان چیست؟
ملا لحظهای فکر کرد و گفت:
— حاکم دانا وقتی مردم آه میکشند، گوشش درد میگیرد. حاکم نادان وقتی مردم آه میکشند، فقط میپرسد «صدا از کجا آمد؟»
پادشاه گفت:
— اگر روزی مردم از من ناراضی شدند، چه کنم؟
ملا گفت:
— قبل از اینکه صدا بلند شود، علت را پیدا کنید. دود همیشه قبل از آتش دیده میشود؛ مگر اینکه آدم چشمهایش را ببندد.
پادشاه که حالا کنجکاوتر شده بود، پرسید:
— و تو ملا، چرا همیشه طنز میگویی؟ چرا مستقیم حرفت را نمیزنی؟
ملا تبسمی کرد:
— قربان، حقیقت مثل تیغ است؛ اگر ناگهانی بکشی، خون میآورد. من آن را در پارچهی خنده میپیچم تا هم بُرّنده باشد، هم کسی زخمی نشود.
پادشاه مدتی سکوت کرد. بعد گفت:
— اگر بخواهم مردم دوستم داشته باشند، چه کنم؟
ملا گفت:
— کاری کنید که وقتی نامتان را میشنوند، یاد آسایششان بیفتند، نه یاد ترسشان.
پادشاه آهی کشید و گفت:
— سخت است.
ملا پاسخ داد:
— بله قربان، تاج سبک است؛ سنگینیاش از فکر است، نه از طلا.
پادشاه دستور داد به ملا کیسهای سکه بدهند.
ملا کیسه را گرفت، تکان داد و گفت:
— قربان، این صدا را میشنوید؟
پادشاه گفت:
— صدای سکههاست.
ملا گفت:
— بله. پول همیشه صدا دارد. اما رضایت مردم بیصداست؛ فقط وقتی نباشد، غوغا میکند.
و با همان خونسردی از قصر بیرون رفت،
و پادشاه برای نخستین بار فهمید که گاهی خنده، جدیترین سخن دنیاست.
💯
- ۴۳۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط