جیمین همراه یونگی وارد اتاقش شد
جیمین همراه یونگی وارد اتاقش شد.
در که بسته شد، سکوت سنگینی بینشان افتاد؛ سکوتی که بیشتر از هر حرفی آزاردهنده بود. قلب جیمین تند میزد. آمادهی تنها ماندن با یونگی نبود. از او عصبانی بود… عصبانی از اینکه سالها پیش، احساساتش را نادیده گرفته و رهایش کرده بود.
و در عین حال… تهِ دلش خوشحال بود. خوشحال از اینکه بالاخره دوباره کنارش ایستاده.
هنوز چیزی نگفته بودند که ناگهان گرمای دستی را دور کمرش حس کرد.
چشمهایش از تعجب گرد شد.
دستهای بزرگ یونگی کمر ظریفش را در بر گرفته بود و صورتش را در گودی گردن جیمین پنهان کرده بود. نفسش به پوستش میخورد و تنش را لرزاند.
یونگی آرام، انگار با خودش زمزمه کند، گفت:
— دلم برات تنگ شده بود… جوجهطلاییِ من…
«جوجهطلایی»…
لقبی که یونگی از زمان نوجوانی صدایش میزد. همین دو کلمه کافی بود تا چیزی توی دل جیمین بلرزد. چقدر دلش برای صدای یونگی تنگ شده بود… برای همین نزدیکی، برای همین گرما.
اما خودش را جمعوجور کرد. هنوز عصبانی بود. هنوز زخمش تازه بود.
یونگی را هل داد و از آغوشش بیرون آمد.
با عصبانیت گفت:
— داری چیکار میکنی؟
اما یونگی انگار نمیخواست عقب بکشد. دوباره جلو آمد و باز او را در آغوش گرفت؛ محکمتر، انگار میترسید اگر رهایش کند، دوباره از دستش برود.
با صدایی آرام، اما لرزان گفت:
— لطفاً به حرفهام گوش کن، جیمین… حق داری عصبانی باشی. حق داری داد بزنی. حق داری منو بزنی که چرا توی فرودگاه بیجواب گذاشتمت. حق داری، قشنگم…
مکث کرد و نفسش را آهسته بیرون داد.
— حق داری برای این همه سالی که تنهات گذاشتم، فریاد بکشی. حق داری…
جیمین نمیدانست چرا، اما یک حس بد، سنگین و قدیمی، دوباره هجوم آورد. انگار همهی آن سالها یکجا روی دلش آوار شد.
و با حرفهای یونگی…
آن بغضی که مدتها بود توی گلویش گیر کرده بود، بالاخره شکست.
اشکها بیاجازه سرازیر شدند.
#جین. #جیمین #نامجون #جیهوپ #تهیونگ #یونگی #کوک #تهکوک #ویمین #ویکوک #ارمی #بمب #پسران_ضد_گلوله #بنگتن #موچی #لیدر #فیک #وانشات #سناریو #رمان #سوکجین #ته_ته #زیبای.حقیقی #مونی #وی #کیپاپ #ایتزی #کیدراما #بلک_پینک #اکسو #تی_اکس_تی #استری_کیدز #کوکمین #تهمین #نامکوک #نامجین
در که بسته شد، سکوت سنگینی بینشان افتاد؛ سکوتی که بیشتر از هر حرفی آزاردهنده بود. قلب جیمین تند میزد. آمادهی تنها ماندن با یونگی نبود. از او عصبانی بود… عصبانی از اینکه سالها پیش، احساساتش را نادیده گرفته و رهایش کرده بود.
و در عین حال… تهِ دلش خوشحال بود. خوشحال از اینکه بالاخره دوباره کنارش ایستاده.
هنوز چیزی نگفته بودند که ناگهان گرمای دستی را دور کمرش حس کرد.
چشمهایش از تعجب گرد شد.
دستهای بزرگ یونگی کمر ظریفش را در بر گرفته بود و صورتش را در گودی گردن جیمین پنهان کرده بود. نفسش به پوستش میخورد و تنش را لرزاند.
یونگی آرام، انگار با خودش زمزمه کند، گفت:
— دلم برات تنگ شده بود… جوجهطلاییِ من…
«جوجهطلایی»…
لقبی که یونگی از زمان نوجوانی صدایش میزد. همین دو کلمه کافی بود تا چیزی توی دل جیمین بلرزد. چقدر دلش برای صدای یونگی تنگ شده بود… برای همین نزدیکی، برای همین گرما.
اما خودش را جمعوجور کرد. هنوز عصبانی بود. هنوز زخمش تازه بود.
یونگی را هل داد و از آغوشش بیرون آمد.
با عصبانیت گفت:
— داری چیکار میکنی؟
اما یونگی انگار نمیخواست عقب بکشد. دوباره جلو آمد و باز او را در آغوش گرفت؛ محکمتر، انگار میترسید اگر رهایش کند، دوباره از دستش برود.
با صدایی آرام، اما لرزان گفت:
— لطفاً به حرفهام گوش کن، جیمین… حق داری عصبانی باشی. حق داری داد بزنی. حق داری منو بزنی که چرا توی فرودگاه بیجواب گذاشتمت. حق داری، قشنگم…
مکث کرد و نفسش را آهسته بیرون داد.
— حق داری برای این همه سالی که تنهات گذاشتم، فریاد بکشی. حق داری…
جیمین نمیدانست چرا، اما یک حس بد، سنگین و قدیمی، دوباره هجوم آورد. انگار همهی آن سالها یکجا روی دلش آوار شد.
و با حرفهای یونگی…
آن بغضی که مدتها بود توی گلویش گیر کرده بود، بالاخره شکست.
اشکها بیاجازه سرازیر شدند.
#جین. #جیمین #نامجون #جیهوپ #تهیونگ #یونگی #کوک #تهکوک #ویمین #ویکوک #ارمی #بمب #پسران_ضد_گلوله #بنگتن #موچی #لیدر #فیک #وانشات #سناریو #رمان #سوکجین #ته_ته #زیبای.حقیقی #مونی #وی #کیپاپ #ایتزی #کیدراما #بلک_پینک #اکسو #تی_اکس_تی #استری_کیدز #کوکمین #تهمین #نامکوک #نامجین
- ۱.۳k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط