رمانمممممم

یه روز یوری داشت قدم میزد ، که بره سر فیلم برداری،
که یه دفعه یه نفر  دستمال جلو دهنش گرفت ، یوری داشت تلاش می‌کرد که با دستش اون رو بزنه بکشه کنار ، اما تا اومد اینکارو بکنه  بیهوش شد. صبح روز بعد توی ویلا بیدرا شد. ویلا تغریباً دور از شهر بود. بیدار شد و رفت توی پذیرایی، که یه نفر تو آشپز خونه داشت صبحونه درست می‌کرد.
_بیدار شدی؟
+....آره...من کج....
_هیس . فعلاً بیا صبحونه بخوریم.
+...باشه
یوری یه عالمه سوال توی ذهنش داشت. اینجا کجاس؟ من چرا اینجام؟ این کیه؟(در اصل گفت این کس خله کیه؟)صبحونه نیمرو و پنکیک بود که روی پنکیک با عسل و بلوبری پر شده بود. انگار کسی به جزء منو اون اون جا نبود. بهش میومد آدم پولداری باشه، ولی هیچ خدمتکار و نگهبانی نداشت.در حال صبحونه خوردن بود. بالا ترینش رو برداشتم .
_مثل اینکه تو هم عسل دوس داری؟
#پارت‌یک
دیدگاه ها (۷)

ایده کاردستی کیوت و پینترستی🎀🦋

فالوور های با استعدادم اگه پیش هم بودیم درست میکزدین از اینا...

بچه ها یه رمان میخوام براتون بزارممم!(*البته اگه نتم خوب با...

پز نیست.....سبک زندگي مونه!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط