{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ميگفت ميدونى از چى خيلي ميترسم؟

ميگفت ميدونى از چى خيلي ميترسم؟
از اينكه برگرده و بخواد دوباره اين رابطه رو شروع كنيم
گفتم:اين كه ترس نداره، اين همه دلتنگي كشيدي.
ادامه داد: ميترسم وقتى برگرده ديگه هيچى مثل قبل نباشه
ما دوري همو تجربه كرديم
يه مدت تنهايي بيرون رفتيم
تنهايي خوابيديم
تنهايي زندگي كرديم
ما يه جورايي به نبودن همديگه عادت كرديم...
ما ديگه واسه خوشحالي همديگه زمين و زمانو بهم نميدوزيم
يا وقتي ناراحت ميشيم واسه اينكه از دل هم دربياريم نذر و نياز نميكنيم
واضح بخوام بگم؛ديگه هيچى تازگى نداره...
مثل غذايي كه وقتى سرد ميشه طعم اصليشو از دست ميده
رابطه ام دقيقا اون جوريه
تا وقتي گرمه خوبه،سرد كه بشه ترسناكه...
خيلى ترسناكه.
دیدگاه ها (۱)

زن ها وقتی دلتنگ میشن داستانی که هزار بار واسه کسی تعریف کر...

من میترسم....از متاهل شدن...از زندگی مشترکاز اینکه مثل خیلی ...

روزهای خوب‌تری می رسد، ما خوب می‌شویم، شکستگی‌هامان را ترمیم...

عزیز من!"زندگی بدون روزهای بد نمی‌شود"بدون روزهای اشک و درد ...

*حرف‌های پایانی نامجون در روز اول کنسرت تور جهانی آریرانگ — ...

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀنجات دهندهp⁷که یهو یه زامبی از بالا افتاد پاییناز تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط