{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هک ذهن ! پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟

هک ذهن ! پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.
دیدگاه ها (۱)

.. .

از عقابی پرسیدند: آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟ عقاب لبخن...

شاعر نیستم من فقط می‌نویسم تو... خودش شعر می‌شود. این را یاک...

بر من چه رفته است پس از ضربه تبر احساس می کنم که خودم نیستم ...

#امگای_سرکش Part:2جونگکوک: عوو .. امارتم احتیاج به یه خدمتکا...

سناریو از انیمه توکیو ریونجرزپارت ۱سال ها از زمانی که اعضای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط