{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آیینه ام تو ولی به زنگارها نگو

آیینه ام تو ولی به زنگارها نگو
رویم به روزنه است به دیوارها نگو
هر کس به من نگاه کند عکس می شود
با شادها بگو به گرفتارها نگو
من اژدهای بی خطری بیش نیستم
سحر است این، نه معجزه، با مارها نگو
در رفت و آمدند نفس های آخرم
لرزم گرفته است به کفتارها نگو
فهمیده ام که دور خودم چرخ می خورم
این راز را بدان و به عصّارها نگو
باشد، تو یک کلاف بیاور مرا ببر
از قیمتم ولی به خریدارها نگو
در عمق کوه و قله ی چاه ایستاده است
با شاعر از رعایت هنجارها نگو
دادی خبر بیاورد و رفت جار زد
گفتم به باد هرزه از این کارها نگو
دیدگاه ها (۴۳)

درگیر تردیدم میان راه و بیراهم گاهی تو را می خواهم و گاهی نم...

رازی که به هر شب‌پره افشا نتوانموقت است کنم زمزمه در گوش ستا...

ای یار دوردست که دل می‌بری هنوزچون آتش نهفته به خاکستری هنوز...

دستِ خودم که نیست دلم تنگ میشوداز بی بهانگی ست... دلم تنگ می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط