رمان:دنیای وارونه
رمان:دنیای وارونه
پارت ۱۱
صبح ساعت۷
ال:مایک؟مایک؟بیدار شو دیگه
مایک:چی میگی
ال:بیا بچه ها رو سوپرایز کنیم
مایک:هان؟
ال:هممون بلیت بگیریم بریم مسافرت
مایک:جان؟
ال:آره دیگه بلند شو بریم بلیت بگیریم
مایک:آخ ها
ال:فهمیدی یا بزنم زیر گوشت تا بیدار شی
مایک:آها میام میگیرم
ال:من که نگفتم باهام ازدواج کنی
مایک:آها باشه
ال دست مایک رو میگیره و اون میرن تا بلیت بخرن اما مخفیانه
فلش بگ اتاق مکس>>
مکس:نانسی خبر داری دیشب چی شد
نانسی:چیشد؟
مکس:اومدی هالی و ویل توی پارک با هم بودن
نانسی:چیی؟نه اون نباید باهاش باشه
مکس:خب خیلی گوگولی مگه نه
نانسی:داری به من میگی گوگولین؟😡هان؟من میرم دهن ویل و هالی رو سرویس میکنم
مکس:عه عه نرو نانسی تو هم به مایک رفتی
نانسی:همین که قضیه ی مشروب رو به مامان نگفتم نجاتش دادم چه برسه اینکه بره با ویل!ویل مگه مایک رو دوست نداشت
مکس:اما ویل رفتارش عجیب شده دیشب با مایک دعوا کرد فقط بخاطر هالی
نانسی:نه اون دو تا عاشق همن؟
مکس:نانسی هعی
نانسی:من باید جلوی هر دو تاشون بگیرم پس حرف هایی که موقع مستی میزد راست بود!
مکس:آره
3 ساعت بعد
مایک:بچه ها بچه ها بیدار شین خبر خیلی خوب دارم
ال:بیدار شید
همگی:چیه
جاناتان:بزار با آرامش بخوابیم
ال:نه نمیشه خبر خوب اینه که داریم میریم شیکاگو
هالی:چیی؟واقعا
ال:آره
نانسی:این که خیلی خوبه
مایک:همگی وسایلتون جمع کنید دو ساعت دیگه پرواز داریما دیر میشه زود باشید آماده شید
استیو:اما صبحونه نخوردیم
ال:استیو تو چقد شکمویی حالا یه کیکی چیزی میخوریم
همگی وسایلشون جمع کردن و آماده شدند و رفتند فرودگاه
پایان رمان این داستان ادامه دارد....
ادامه پارت بعدی
پارت ۱۱
صبح ساعت۷
ال:مایک؟مایک؟بیدار شو دیگه
مایک:چی میگی
ال:بیا بچه ها رو سوپرایز کنیم
مایک:هان؟
ال:هممون بلیت بگیریم بریم مسافرت
مایک:جان؟
ال:آره دیگه بلند شو بریم بلیت بگیریم
مایک:آخ ها
ال:فهمیدی یا بزنم زیر گوشت تا بیدار شی
مایک:آها میام میگیرم
ال:من که نگفتم باهام ازدواج کنی
مایک:آها باشه
ال دست مایک رو میگیره و اون میرن تا بلیت بخرن اما مخفیانه
فلش بگ اتاق مکس>>
مکس:نانسی خبر داری دیشب چی شد
نانسی:چیشد؟
مکس:اومدی هالی و ویل توی پارک با هم بودن
نانسی:چیی؟نه اون نباید باهاش باشه
مکس:خب خیلی گوگولی مگه نه
نانسی:داری به من میگی گوگولین؟😡هان؟من میرم دهن ویل و هالی رو سرویس میکنم
مکس:عه عه نرو نانسی تو هم به مایک رفتی
نانسی:همین که قضیه ی مشروب رو به مامان نگفتم نجاتش دادم چه برسه اینکه بره با ویل!ویل مگه مایک رو دوست نداشت
مکس:اما ویل رفتارش عجیب شده دیشب با مایک دعوا کرد فقط بخاطر هالی
نانسی:نه اون دو تا عاشق همن؟
مکس:نانسی هعی
نانسی:من باید جلوی هر دو تاشون بگیرم پس حرف هایی که موقع مستی میزد راست بود!
مکس:آره
3 ساعت بعد
مایک:بچه ها بچه ها بیدار شین خبر خیلی خوب دارم
ال:بیدار شید
همگی:چیه
جاناتان:بزار با آرامش بخوابیم
ال:نه نمیشه خبر خوب اینه که داریم میریم شیکاگو
هالی:چیی؟واقعا
ال:آره
نانسی:این که خیلی خوبه
مایک:همگی وسایلتون جمع کنید دو ساعت دیگه پرواز داریما دیر میشه زود باشید آماده شید
استیو:اما صبحونه نخوردیم
ال:استیو تو چقد شکمویی حالا یه کیکی چیزی میخوریم
همگی وسایلشون جمع کردن و آماده شدند و رفتند فرودگاه
پایان رمان این داستان ادامه دارد....
ادامه پارت بعدی
- ۱۹۴
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط