در زیرزمین خاطرهها
"در زیرزمین خاطرهها"
شب، بیقمر بود. خانهی گریمولد مثل مقبرهای زنده نفس میکشید؛ دیوارها، عکسهای محوشده، و شعلهی شومینه، شاهد ساکتی بودند. آمبر، با پالتوی کهنهی سیریوس روی دوشش، از پلهها پایین رفت. در دستش، نامهای نیمسوخته بود—آخرین نوشتهی پدرش، با کلماتی که دیگر تکرار نمیشدند.
میز سنگی در زیرزمین، سرد بود؛ مثل دلش. مواد ممنوعه را با لرزش انگشتان چید:
اشک ثسترال در ویال نقرهای، پودر ماه پنجم، و گرد خاطراتی که از صندوقچهی چوبی بیرون کشیده بود—همه آماده بودن، ولی دلش نه.
صدای نفسش در فضای بسته پیچید. به ظرف استخوانی نگاه کرد و زیر لب گفت:
«اگه نخوام بمیرم، یعنی هنوز صدای تو رو باور دارم، بابا...»
لحظهای مکث کرد. اشک روی گونهاش لغزید. هر قطرهاش، تلختر از معجون.
او نامه را بویید، و دود نقرهای در هوا چرخید. زمان ایستاد. خاطرات سیریوس در ذهنش پیچیدند—خندهاش، صدای زمزمههای شبانهاش، و آخرین آغوشی که بیوداع مانده بود.
آمبر اشک خود را به معجون اضافه کرد، بیآنکه بداند این بخش، قدرتمندترین ماده است.
با صدایی لرزان، سه واژهی حقیقت را گفت:
«دلتنگم... میترسم... نمیتونم.»
ناگهان نور ضعیفی از ظرف بلند شد؛ طلسم کامل شده بود. اما بهایی داشت.
دلش، دیگر نمیتپید مثل قبل. خاطرات تازه، نمیآمدند. عشق؟ شاید دیگر در او جا نمیگرفت. ولی زندگی؟ ادامه داشت—با وزن سنگین جاودانگیای که از اندوه زاده شده بود.
شعلههای شومینه خاموش شدند. و در تاریکی، آمبر مانده بود با معجونی در دست، و خاطرهای که هیچ طلسمی نمیتوانست زندهاش کند.
شب، بیقمر بود. خانهی گریمولد مثل مقبرهای زنده نفس میکشید؛ دیوارها، عکسهای محوشده، و شعلهی شومینه، شاهد ساکتی بودند. آمبر، با پالتوی کهنهی سیریوس روی دوشش، از پلهها پایین رفت. در دستش، نامهای نیمسوخته بود—آخرین نوشتهی پدرش، با کلماتی که دیگر تکرار نمیشدند.
میز سنگی در زیرزمین، سرد بود؛ مثل دلش. مواد ممنوعه را با لرزش انگشتان چید:
اشک ثسترال در ویال نقرهای، پودر ماه پنجم، و گرد خاطراتی که از صندوقچهی چوبی بیرون کشیده بود—همه آماده بودن، ولی دلش نه.
صدای نفسش در فضای بسته پیچید. به ظرف استخوانی نگاه کرد و زیر لب گفت:
«اگه نخوام بمیرم، یعنی هنوز صدای تو رو باور دارم، بابا...»
لحظهای مکث کرد. اشک روی گونهاش لغزید. هر قطرهاش، تلختر از معجون.
او نامه را بویید، و دود نقرهای در هوا چرخید. زمان ایستاد. خاطرات سیریوس در ذهنش پیچیدند—خندهاش، صدای زمزمههای شبانهاش، و آخرین آغوشی که بیوداع مانده بود.
آمبر اشک خود را به معجون اضافه کرد، بیآنکه بداند این بخش، قدرتمندترین ماده است.
با صدایی لرزان، سه واژهی حقیقت را گفت:
«دلتنگم... میترسم... نمیتونم.»
ناگهان نور ضعیفی از ظرف بلند شد؛ طلسم کامل شده بود. اما بهایی داشت.
دلش، دیگر نمیتپید مثل قبل. خاطرات تازه، نمیآمدند. عشق؟ شاید دیگر در او جا نمیگرفت. ولی زندگی؟ ادامه داشت—با وزن سنگین جاودانگیای که از اندوه زاده شده بود.
شعلههای شومینه خاموش شدند. و در تاریکی، آمبر مانده بود با معجونی در دست، و خاطرهای که هیچ طلسمی نمیتوانست زندهاش کند.
- ۱۲.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط