دلت به مهرِ دلم رغبت آورنده نبود
دلت به مهرِ دلم رغبت آورنده نبود
چنان که بندِ قفس خانه ی پرنده نبود
من از اصابتِ عطرت به کفر افتادم ...!
و کفرِ مطلقم از من جدا شونده نبود
به دستِ باد که افتاد زلفِ تو گفتم
که کاش هیچ نسیمی چنین وَزنده نبود
درونِ قابِ نگاهت غریبه ای پیداست
و هیچ زهرِ غریبی چنین کشنده نبود
به قصدِ باخت به میدانِ عشق آمده ام
وگرنه بر لبِ سردم شُکوهِ خنده نبود
اگر رفیق نماندی حریفِ قابل باش
که بردن از ضُعفا در مرامِ بنده نبود
به عمد باخته ام در قمارِ چشمانت
وگرنه چشمِ خمارت بدان برنده نبود
اگر زمانِ شکستم رقیب غیبت داشت
وقوعِ تلخِ جدایی تکان دهنده نبود
جوابِ طعنه یِ چشمت به آستینم بود
چه حیف طَبعِ لطیفم ولی درنده نبود
به رویِ سنگِ مزارم بگو که بنویسند
به یادِ مرگِ جوانی که هیچ زنده نبود
چنان که بندِ قفس خانه ی پرنده نبود
من از اصابتِ عطرت به کفر افتادم ...!
و کفرِ مطلقم از من جدا شونده نبود
به دستِ باد که افتاد زلفِ تو گفتم
که کاش هیچ نسیمی چنین وَزنده نبود
درونِ قابِ نگاهت غریبه ای پیداست
و هیچ زهرِ غریبی چنین کشنده نبود
به قصدِ باخت به میدانِ عشق آمده ام
وگرنه بر لبِ سردم شُکوهِ خنده نبود
اگر رفیق نماندی حریفِ قابل باش
که بردن از ضُعفا در مرامِ بنده نبود
به عمد باخته ام در قمارِ چشمانت
وگرنه چشمِ خمارت بدان برنده نبود
اگر زمانِ شکستم رقیب غیبت داشت
وقوعِ تلخِ جدایی تکان دهنده نبود
جوابِ طعنه یِ چشمت به آستینم بود
چه حیف طَبعِ لطیفم ولی درنده نبود
به رویِ سنگِ مزارم بگو که بنویسند
به یادِ مرگِ جوانی که هیچ زنده نبود
- ۵۳۴
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط