{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت لرزید دستم چادر افتاد از سرم

دیدمت لرزید دستم چادر افتاد از سرم
یک نفر پرسید خوبی؟

گفتم الان بهترم
زیر لب با اخم گفتی چادرت را جمع کن

خنده رو آهسته تر گفتم اطاعت سرورم
عاشق این غیرت و مردانگی هایت شدم
دیدگاه ها (۱)

خوشحال شو عاشق شما هستم من❤ ️هرچند که از شما....... جدا هست...

شبهای جمعه تا به سحر غبطه میخوریمبر زائرانِ کرببلای تو یا ح...

قلب من با پرسشے شب ٺاسحر سر میڪند...ڪے خدا مارا برای هم مقدر...

سخت ست که عاشق شوی و هیچ ندانند؛هی شعر بگویی بنویسند که احسن...

« شیطون کوچولوی من »۲ویو هیون جین ::آنا:: میشه ...بازم اینج...

یک رومزپارت«۳»در اتاق راحت بودیم...ناگهان متوجه صداهای عجیبی...

1 : 45 a clook

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط