دیدمت لرزید دستم چادر افتاد از سرم

دیدمت لرزید دستم چادر افتاد از سرم
یک نفر پرسید خوبی؟

گفتم الان بهترم
زیر لب با اخم گفتی چادرت را جمع کن

خنده رو آهسته تر گفتم اطاعت سرورم
عاشق این غیرت و مردانگی هایت شدم
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 23پشت عکس با خطی آشنا نوشته شده ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 12#لینو #فیکشنساعت ۱۱ شب ـ خانه‌ی م...

دیو و دلبرپارت ۲۱ عقب خوابوندمش سوار شدم بهتره شروع شه .ماشی...

چند پارتی

آغوشی از جنس خطر پارت ۸ هشت

رمان اسیر خان پارت بیستم ۲۰

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت هفتم | صدایی از گذشتهبرای چند ثانیه نتون...

چند پارتی جونگ کوک وقتی هردوتون ایدل بودید... _:ببخشید من کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط