{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آن لحظه ای که تو رفتی

در آن لحظه ای که تو رفتی...!
و من را با آن هوای غریب تنها گذاشتی
دیگر چه می خواستی؟! دگر چه...؟!
و من چشم دوخته بودم به مسیر آمد و بازگشتن رهگذران...!!
از همان درختی که شروعش کردی ولی حالا من را هم مثل آن درخت شکسته که دیگر کسی به آن توجهی ندارد و برگ هایش جمع و روانه زمین می شوند را با تمام خاطرات تلخ و شیرین تنها گذاشتیی
از همان لحظه که لب های قهوه‌ای خوش فرم مردانه ات را رو لب هایم گذاشتی و طعم زندگی را وارد خون هایم کردی آنقدر بوسیدی.... آنقدر بوسیدی... که خون های بدنم آنقدر پر رنگ شدن که از زیر پوست لپ داغم هم حتی پیدا بود.!
و با یک تماس مرا از این دنیا جدا می کردی
اما چه راحت رفتی...!!
به قلم:خودم
دیدگاه ها (۰)

آغاز بدبختی😶

هرچی کهخواستم رو بدست آوردم

[카모마일은 당신의 안색의 하얗고 아름다움을 부끄럽게 생각하며 그 향기는 달빛 머리카락의 향기에 비하면 적습...

- من سعی کردم رنگت کنم... نارنجی رو برداشتم...  تا... تا بهت...

من دیگر متعلق به او هستم

#سناریو#درخواستی#چندپارتی(پارت اخر) وقتی توی اتاق خوابمونیم ...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط