بعد سه سال یه پارت میدم اونم چون روز دخترهاز زندگی شیطا
(بعد سه سال یه پارت میدم اونم چون روز دختره😊از زندگی شیطانی هم پارت میدم😊)
رمان: روح جدا شده: پارت ۲۲
از زبان ناکلز:
ماشینو روشن کردم قرار بود بقیه بچه ها رو ببرم. این سه تا خل(نویسنده: خل؟ 😑) که زود تر از ما رفتن به خاطر همین یکم راحت تر شدم😮💨
ناکلز: تیلز؟ وسایلارو گذاشتی؟
تیلز: آره آخریش بود
ناکلز: باشه به بقیه بگو بیان سوار شن
تیلز: باش*رفت*
از زبان سونیک:
آههههههههه بازم منو شدو مساوی شدیم😭😫
شدو: انتظارشو نداشتم😑
سیلور:*از اون دور دورا*کی برنده شد؟*داد*
شدو: مساوی شدیم*داد*
سیلور: آها*داد*
بعد ده دقیقه سیلور رسید
سیلور: خیلییییییییییییییی سریعید*با صدای خسته*
سونیک: باید زیادی ورزش کنی مثل من *چشمک*
شدو:...*سکوت*
سیلور: بقیه نیومدن؟
سونیک: نه قراره با ماشین باین
*چند دقیقه بعد*
بچه ها اومدن شدو تا اونا بیان روی یه سنگ نشست و به دریاچه خیره شد منم چند بار دور اینجارو گشتم
امی: وای چقدر اینجا قشنگه🤩*شگفت زده*
بیلز: آره*لبخند*
تیلز:*یه زیر انداز دستش بود*بیاید کمک اینو بندازیم
همه به جز شدو: باشه
با کمک بچه ها وسایل رو چیدیم و شروع کردیم به خوردن اما همچنان شدو به دریاچه خیره شده بود
سونیک: تیلز؟ این چیلی داگا رو کی درست کرده؟ آخه هیلی هوشمزه اس!*با دهن پر*(آخه خیلی خوشمزه است)
تیلز: نمیدونم یکی به طور ناشناس برام آورد... البته چکش کردم ببینم چیز خطرنامی نداشته باشه که نداشت... ولی خیلی عجیب بود
یه دفعه چشمم به شدو خورد که دمش تکون می خورد خیلی گوگولی✨
وایسا ببینم نکنه این چیلی داگا دست پخت شدوعه*سرخ شدن*
یه تیکه چیلی داگ توی گلوم پرید و چند تا سرفه کردم
امی: سونیک خوبی؟*می خواست دستشو به پشت سونیک بزنه*
اما وقتی خواست بزنه دیدم شدو به سمت برگشته و خیلی عصبانیه فهمیدم رو من غیرتی شده
سونیک: امی... من خوبم... لازم نیست به پشتم بزنی*لبخند زورکی*
امی: باشه*به پشتش نزد*
به شدو نگاه کردم روشو برگردونده بود و معلوم بود آروم شده یه لبخند از روی آسودگی زدم☺️
ادامه دارد...
(لایک و کامنت یادت نره ✨🤩)
رمان: روح جدا شده: پارت ۲۲
از زبان ناکلز:
ماشینو روشن کردم قرار بود بقیه بچه ها رو ببرم. این سه تا خل(نویسنده: خل؟ 😑) که زود تر از ما رفتن به خاطر همین یکم راحت تر شدم😮💨
ناکلز: تیلز؟ وسایلارو گذاشتی؟
تیلز: آره آخریش بود
ناکلز: باشه به بقیه بگو بیان سوار شن
تیلز: باش*رفت*
از زبان سونیک:
آههههههههه بازم منو شدو مساوی شدیم😭😫
شدو: انتظارشو نداشتم😑
سیلور:*از اون دور دورا*کی برنده شد؟*داد*
شدو: مساوی شدیم*داد*
سیلور: آها*داد*
بعد ده دقیقه سیلور رسید
سیلور: خیلییییییییییییییی سریعید*با صدای خسته*
سونیک: باید زیادی ورزش کنی مثل من *چشمک*
شدو:...*سکوت*
سیلور: بقیه نیومدن؟
سونیک: نه قراره با ماشین باین
*چند دقیقه بعد*
بچه ها اومدن شدو تا اونا بیان روی یه سنگ نشست و به دریاچه خیره شد منم چند بار دور اینجارو گشتم
امی: وای چقدر اینجا قشنگه🤩*شگفت زده*
بیلز: آره*لبخند*
تیلز:*یه زیر انداز دستش بود*بیاید کمک اینو بندازیم
همه به جز شدو: باشه
با کمک بچه ها وسایل رو چیدیم و شروع کردیم به خوردن اما همچنان شدو به دریاچه خیره شده بود
سونیک: تیلز؟ این چیلی داگا رو کی درست کرده؟ آخه هیلی هوشمزه اس!*با دهن پر*(آخه خیلی خوشمزه است)
تیلز: نمیدونم یکی به طور ناشناس برام آورد... البته چکش کردم ببینم چیز خطرنامی نداشته باشه که نداشت... ولی خیلی عجیب بود
یه دفعه چشمم به شدو خورد که دمش تکون می خورد خیلی گوگولی✨
وایسا ببینم نکنه این چیلی داگا دست پخت شدوعه*سرخ شدن*
یه تیکه چیلی داگ توی گلوم پرید و چند تا سرفه کردم
امی: سونیک خوبی؟*می خواست دستشو به پشت سونیک بزنه*
اما وقتی خواست بزنه دیدم شدو به سمت برگشته و خیلی عصبانیه فهمیدم رو من غیرتی شده
سونیک: امی... من خوبم... لازم نیست به پشتم بزنی*لبخند زورکی*
امی: باشه*به پشتش نزد*
به شدو نگاه کردم روشو برگردونده بود و معلوم بود آروم شده یه لبخند از روی آسودگی زدم☺️
ادامه دارد...
(لایک و کامنت یادت نره ✨🤩)
- ۶۵۸
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط