a dream. p2
با آشفتگی، به سریع ترین حالتی که میتوانست به طبقه ی بالای کلیسا دوید. باید آخرین شانسش را امتحان میکرد. به آن اتاق رسید و این بار برخلاف همیشه، بدون در زدن خودش را داخل اتاق پرت کرد. آن جا بود، آن فرد میان سالی که مرد به دنبالش بود، مثل همیشه توی همان اتاق بود. مرد روی زانو هایش افتاد و درحالی که اشک میریخت شروع به التماس کردن کرد.
*پدر...پدر روحانی...خواهش میکنم...تمنا میکنم...التماس تون میکنم...نگذارید بسوزوننش... شما میدونید که اون بی گناهه... اگه شما دستور توقف بدید، زنده میگذارنش... خواهش میکنم...
اما پدر روحانی، بی توجه به التماس های مرد، با نگاهی تحقیر آمیز و زبانی به تیزی شمشیر دهان باز کرد
=دهان کثیفت را با آب مقدس بشوی و به جای دفاع کردن از آن زنِ ناپاکِ هرزه، برای مسیح دعا کن و امیدوار باش خدا به تو رحمت عطا کند و گناهانت را ببخشد!
اما این حرف ها فقط شدت گریه های مرد را بیشتر میکرد
*پدر! پدر خواهش میکنم!! نگذارید بسوزوننش... نگذارید ازم بگیرنش-
=خفه شو!!
با صدای بلندی گفت
=اگر یک بار دیگه در خانه ی خدا این کلمات کثیف رو به زبانت بی آوری، دستور میدم تورو هم با همون جادوگر به آتش بکشیند!
بدن مرد یخ زد، خون رگ هایش با شنیدن این حرف خشک شد، ذهنش بیشتر پریشان شد، شاید این تنها راه بود؟
در حالی که روی زانو هایش بود، با چشم های قرمز و پر از نفرت به مردی که «پدر» صدایش میکرد نگاه کرد و لب زد:
*پس انجامش بده!
***
به سمت خزانه دوید و قبل از اینکه به سراغش بی آیند، تکه کاغذی برداشت. با تکه ای چوب بخشی از پوستش را خراش داد و با خون شروع به نوشتن کرد.
«یانگ جونگین-۱۷۹۳ میلادی-ساعت ۴:۱۷ صبح.
من با عشقم پرواز میکنم و می روم به جایی که دست هیچ پدیده ای به ما نرسد»
به محض به پایان رسیدن این جمله، کشیش ها سر رسیدند و مرد را با خودشان بردند.
***
زن درحالی که برای فرا رسیدن سرنوشتش منتظر بود، همچنان به صدای فریاد ها گوش میداد. اما ناگهان صدای دیگری به گوشش رسید، صدایی آشنا که خالی از هر توهین و ناسزایی بود. بر عکس، با عشق و درد پر شده بود.
*عشقم... حالت خوبه؟... نترسیا... من همینجام...
زن با چشمان پوشیده و صدای فریاد ها، نمیتوانست تشخیص دهد عشقش دقیقا کجا ایستاده است. اصلا آیا ایستاده است؟ نشسته است؟ سمت راستش است یا چپ؟ نمیدانست، فقط با سردرگمی سرش را می چرخاند و امیدوار بود جای آن مرد را تشخیص دهد
_ج... جونگین تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟.. چیزی به طلوع خورشید نمونده.. چطوری اجازه دادن بیای اینجا؟...
*نگران نباش عزیزم... پیشنهاد خودشون بود..
#سناریو #استری_کیدز #چند_پارتی #جونگین
*پدر...پدر روحانی...خواهش میکنم...تمنا میکنم...التماس تون میکنم...نگذارید بسوزوننش... شما میدونید که اون بی گناهه... اگه شما دستور توقف بدید، زنده میگذارنش... خواهش میکنم...
اما پدر روحانی، بی توجه به التماس های مرد، با نگاهی تحقیر آمیز و زبانی به تیزی شمشیر دهان باز کرد
=دهان کثیفت را با آب مقدس بشوی و به جای دفاع کردن از آن زنِ ناپاکِ هرزه، برای مسیح دعا کن و امیدوار باش خدا به تو رحمت عطا کند و گناهانت را ببخشد!
اما این حرف ها فقط شدت گریه های مرد را بیشتر میکرد
*پدر! پدر خواهش میکنم!! نگذارید بسوزوننش... نگذارید ازم بگیرنش-
=خفه شو!!
با صدای بلندی گفت
=اگر یک بار دیگه در خانه ی خدا این کلمات کثیف رو به زبانت بی آوری، دستور میدم تورو هم با همون جادوگر به آتش بکشیند!
بدن مرد یخ زد، خون رگ هایش با شنیدن این حرف خشک شد، ذهنش بیشتر پریشان شد، شاید این تنها راه بود؟
در حالی که روی زانو هایش بود، با چشم های قرمز و پر از نفرت به مردی که «پدر» صدایش میکرد نگاه کرد و لب زد:
*پس انجامش بده!
***
به سمت خزانه دوید و قبل از اینکه به سراغش بی آیند، تکه کاغذی برداشت. با تکه ای چوب بخشی از پوستش را خراش داد و با خون شروع به نوشتن کرد.
«یانگ جونگین-۱۷۹۳ میلادی-ساعت ۴:۱۷ صبح.
من با عشقم پرواز میکنم و می روم به جایی که دست هیچ پدیده ای به ما نرسد»
به محض به پایان رسیدن این جمله، کشیش ها سر رسیدند و مرد را با خودشان بردند.
***
زن درحالی که برای فرا رسیدن سرنوشتش منتظر بود، همچنان به صدای فریاد ها گوش میداد. اما ناگهان صدای دیگری به گوشش رسید، صدایی آشنا که خالی از هر توهین و ناسزایی بود. بر عکس، با عشق و درد پر شده بود.
*عشقم... حالت خوبه؟... نترسیا... من همینجام...
زن با چشمان پوشیده و صدای فریاد ها، نمیتوانست تشخیص دهد عشقش دقیقا کجا ایستاده است. اصلا آیا ایستاده است؟ نشسته است؟ سمت راستش است یا چپ؟ نمیدانست، فقط با سردرگمی سرش را می چرخاند و امیدوار بود جای آن مرد را تشخیص دهد
_ج... جونگین تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟.. چیزی به طلوع خورشید نمونده.. چطوری اجازه دادن بیای اینجا؟...
*نگران نباش عزیزم... پیشنهاد خودشون بود..
#سناریو #استری_کیدز #چند_پارتی #جونگین
- ۴۱۲
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط