{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
وگرنه همچو نخل طور آتش می‌چکید از من

ز بی دردی دلم شد پاره‌ای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بی‌قراری می‌تپید از من

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بی نیازی ناز عالم می‌کشید از من

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دائم می‌دمید از من

ز بی برگی به کار چشم‌زخم باغ می‌آیم
مباش ای بوستان‌پیرا به کلی ناامید از من

نوای بی‌خودان داروی بی‌هوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
دیدگاه ها (۰)

ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیاز...

.ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیا...

ستاره دیده فرو بست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیا...

ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیاز...

ستاره دیده فروبست و آرمید، بیاشراب نور به رگ های شب دوید، بی...

ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیاز...

ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیاز...

ستاره دیده فروبست و آرمید، بیا                            شر...

ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیاز...

سیمین بهبهانیستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط