فصل ۲۰۵: سایههای گذشته
فصل ۲۰۵: سایههای گذشته
یک شب بارانی، آلستور گاد در اتاق مطالعه قدیمی خود نشسته بود و به عکس خانوادگی قدیمی خیره شده بود. چشمانش پر از اشکی بود که هرگز اجازه جاری شدن نمیداد.
گالیم که از پنجره رد میشد، این صحنه را دید. به آرامی وارد اتاق شد.
گالیم: "بارها دیدهام که ابرهای بارانزا را پیش از طوفان در چشمانت جمع میشوند، دوست قدیمی."
آلستور با صدایی لرزان: "امروز سالگرد روزی است که همسرم را از دست دادم... مادر چارلی."
---
فصل ۲۰۶: داستان ناگفته
آلستور داستانی را تعریف کرد که هیچکس نمیدانست:
"الینور برای نجات چارلی فداکاری کرد... درست مانند کاری که گابریل برای وگی انجام داد. اما من نتوانستم از او محافظت کنم."
اشکهایش finalmente جاری شد...
گالیم دستش را روی شانه آلستور گذاشت: "عشق واقعی هرگز نمیمیرد، آلستور. او در هر لبخند چارلی زنده است."
---
فصل ۲۰۷: هدیه پنهان
صبح روز بعد، گالیم آلستور را به باغ هتل برد. در آنجا درختی قدیمی بود که با نور الهی درخشیده بود.
گالیم: "این درخت با انرژی الینور رشد کرده. او همیشه اینجا است، دوست من."
آلستور تنه درخت را لمس کرد و برای اولین بار پس از سالها، گرمای وجود همسرش را احساس کرد...
---
فصل ۲۰۸: مکالمه پدر و دختر
چارلی که این صحنه را دیده بود، به پدرش پیوست.
چارلی: "پدر... من هر روز او را در تو میبینم. در محبتی که به همه داری، در قدرتی که برای محافظت از خانواده استفاده میکنی."
آلستور دخترش را در آغوش گرفت: "تو دقیقاً مانند مادرت هستی... و این بزرگترین موهبت زندگی من است."
---
فصل ۲۰۹: بیماری پنهان
چند روز بعد، آلستور به طور مرموزی ضعیف شد. گالیم متوجه شد که انرژی حیاتی او در حال کاهش است.
گالیم با نگرانی: "تو سالهاست که از قدرتت برای محافظت از هتل استفاده میکنی... و اکنون این تو را میکشد."
آلستور با لبخندی غمگین: "برای خانوادهام میارزید."
---
فصل ۲۱۰: فداکاری پدرانه
وقتی چارلی از حقیقت مطلع شد، اشکریزان نزد پدرش دوید.
چارلی: "نه! من تو را از دست نمیدهم! ما راهی پیدا خواهیم کرد!"
آلستور صورت دخترش را نوازش کرد: "عزیزم، هر پدری برای محافظت از فرزندش هر کاری میکند... و من از این بابت پشیمان نیستم."
---
فصل ۲۱۱: نقشه ناامیدانه
گالیم تمام قدرت خود را برای نجات آلستور به کار گرفت، اما حتی قدرت یک فرشته نیز کافی نبود.
گالیم با ناامیدی: "من میتوانم جهانها را خلق کنم، اما نمیتوانم دوستم را نجات دهم..."
ناگهان چارلی ایدهی به ذهنش رسید: "چه میشود اگر همه با هم قدرتمان را ترکیب کنیم؟"
---
یک شب بارانی، آلستور گاد در اتاق مطالعه قدیمی خود نشسته بود و به عکس خانوادگی قدیمی خیره شده بود. چشمانش پر از اشکی بود که هرگز اجازه جاری شدن نمیداد.
گالیم که از پنجره رد میشد، این صحنه را دید. به آرامی وارد اتاق شد.
گالیم: "بارها دیدهام که ابرهای بارانزا را پیش از طوفان در چشمانت جمع میشوند، دوست قدیمی."
آلستور با صدایی لرزان: "امروز سالگرد روزی است که همسرم را از دست دادم... مادر چارلی."
---
فصل ۲۰۶: داستان ناگفته
آلستور داستانی را تعریف کرد که هیچکس نمیدانست:
"الینور برای نجات چارلی فداکاری کرد... درست مانند کاری که گابریل برای وگی انجام داد. اما من نتوانستم از او محافظت کنم."
اشکهایش finalmente جاری شد...
گالیم دستش را روی شانه آلستور گذاشت: "عشق واقعی هرگز نمیمیرد، آلستور. او در هر لبخند چارلی زنده است."
---
فصل ۲۰۷: هدیه پنهان
صبح روز بعد، گالیم آلستور را به باغ هتل برد. در آنجا درختی قدیمی بود که با نور الهی درخشیده بود.
گالیم: "این درخت با انرژی الینور رشد کرده. او همیشه اینجا است، دوست من."
آلستور تنه درخت را لمس کرد و برای اولین بار پس از سالها، گرمای وجود همسرش را احساس کرد...
---
فصل ۲۰۸: مکالمه پدر و دختر
چارلی که این صحنه را دیده بود، به پدرش پیوست.
چارلی: "پدر... من هر روز او را در تو میبینم. در محبتی که به همه داری، در قدرتی که برای محافظت از خانواده استفاده میکنی."
آلستور دخترش را در آغوش گرفت: "تو دقیقاً مانند مادرت هستی... و این بزرگترین موهبت زندگی من است."
---
فصل ۲۰۹: بیماری پنهان
چند روز بعد، آلستور به طور مرموزی ضعیف شد. گالیم متوجه شد که انرژی حیاتی او در حال کاهش است.
گالیم با نگرانی: "تو سالهاست که از قدرتت برای محافظت از هتل استفاده میکنی... و اکنون این تو را میکشد."
آلستور با لبخندی غمگین: "برای خانوادهام میارزید."
---
فصل ۲۱۰: فداکاری پدرانه
وقتی چارلی از حقیقت مطلع شد، اشکریزان نزد پدرش دوید.
چارلی: "نه! من تو را از دست نمیدهم! ما راهی پیدا خواهیم کرد!"
آلستور صورت دخترش را نوازش کرد: "عزیزم، هر پدری برای محافظت از فرزندش هر کاری میکند... و من از این بابت پشیمان نیستم."
---
فصل ۲۱۱: نقشه ناامیدانه
گالیم تمام قدرت خود را برای نجات آلستور به کار گرفت، اما حتی قدرت یک فرشته نیز کافی نبود.
گالیم با ناامیدی: "من میتوانم جهانها را خلق کنم، اما نمیتوانم دوستم را نجات دهم..."
ناگهان چارلی ایدهی به ذهنش رسید: "چه میشود اگر همه با هم قدرتمان را ترکیب کنیم؟"
---
- ۲۸۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط