{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج به اجبار

ازدواج به اجبار
پارت ۱۰
ویو چند روز بعد:
افسردگی ا.ت بهتر شده بود و بیشتر می‌تونست ارتباط برقرار کنه
غذاشم بیشتر شده بود.
مثل همیشه تو گوشی بود که نوتیف پیامک اومد روی گوشیش.فکر کرد یکی از دوستاشه ولی وقتی چک کرد دید همون پسره که باهاش قرار می‌ذاره .چشماش برق زد ،اما وقتی پیام رو باز کرد دید نوشته
«ا.ت واقعا متاسفم ولی مامان بابام اصرار دارن من با یه دختر دیگه ازدواج کنم،،امیدوارم منو ببخشی .برای همیشه خداحافظ.»
مثل قبل چشماش برق زد ،اما نه از خوشحالی .از غمی که با اشک ریختن داشت ابرازش میکرد...
#mahoor
دیدگاه ها (۲)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

جرئتی که حقیقت شدپارت ۴بازی ادامه پیدا کرد. چون دوستا فکر می...

پارت آخر

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط