ازدواج به اجبار
ازدواج به اجبار
پارت ۱۰
ویو چند روز بعد:
افسردگی ا.ت بهتر شده بود و بیشتر میتونست ارتباط برقرار کنه
غذاشم بیشتر شده بود.
مثل همیشه تو گوشی بود که نوتیف پیامک اومد روی گوشیش.فکر کرد یکی از دوستاشه ولی وقتی چک کرد دید همون پسره که باهاش قرار میذاره .چشماش برق زد ،اما وقتی پیام رو باز کرد دید نوشته
«ا.ت واقعا متاسفم ولی مامان بابام اصرار دارن من با یه دختر دیگه ازدواج کنم،،امیدوارم منو ببخشی .برای همیشه خداحافظ.»
مثل قبل چشماش برق زد ،اما نه از خوشحالی .از غمی که با اشک ریختن داشت ابرازش میکرد...
#mahoor
پارت ۱۰
ویو چند روز بعد:
افسردگی ا.ت بهتر شده بود و بیشتر میتونست ارتباط برقرار کنه
غذاشم بیشتر شده بود.
مثل همیشه تو گوشی بود که نوتیف پیامک اومد روی گوشیش.فکر کرد یکی از دوستاشه ولی وقتی چک کرد دید همون پسره که باهاش قرار میذاره .چشماش برق زد ،اما وقتی پیام رو باز کرد دید نوشته
«ا.ت واقعا متاسفم ولی مامان بابام اصرار دارن من با یه دختر دیگه ازدواج کنم،،امیدوارم منو ببخشی .برای همیشه خداحافظ.»
مثل قبل چشماش برق زد ،اما نه از خوشحالی .از غمی که با اشک ریختن داشت ابرازش میکرد...
#mahoor
- ۱۹۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط